چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

صداهاي ريخته



ابرهايي كه اين سووآن سو

پرسه مي زنند

چقدربه رنگ نگاهم

نزديك اند


زمين / تابوت دهانش را

برنت هاي خاموش من

كوك مي كند

دركنار

صداهاي ريخته برخاك


وچشم هاي آويزان برقاب پنجره

خيره بركدام افق

اسب سپيد رؤياهارا

كابوسي طولاني مي كنند

۴ نظر:

ناشناس گفت...

شعرقشنگی ست .تابوت زمین برای

ما دهن خود را بازکرده

ناشناس گفت...

سلام

شعرهاي تان زيباست. بسيارزيبا

اما نوعي سرماي سياه وهول انگيزدر

فضاي بعضي شهرها پخش است.كه البته

به نظرمن ناشي اززمينه هاي بيروني

شعراست.نميدانم چقدردرست تشخيص دادم

ناشناس گفت...

صداهای بهم ریخته

انعکاس جامعه بهم ریخته ماست

شعرشما بسیار عمیق است

ناشناس گفت...

ba salam
ostade bozorg...
she,ere besyar zibayist!