یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶

گريه هاي پير



اين ساعت

كه ديرزماني ست

خنده هاي مرا

زنگ مي زند


برآينه ها

تامل مكن

كه رد باد

حرف هاي ناگفته را

خاموش مي كند


ازخنده هاي گيج

تا گريه هاي پير

اين مسافت بي پايان

۴ نظر:

ناشناس گفت...

شعري كه با زبان ايماژيك خود، زندكي
ومعرفت را به زيبايي وصل مي كند
عالي بود

ناشناس گفت...

سلام

استاد، با خواندن اين شعروتاثري كه

دست داد، اشك هاي من چون برگ هاي

پاييزي بر زمين ريخت

ناشناس گفت...

سلام

تغييرات كاملا جدي درزبان شعرتان به وجود آورده ايد. چه به لحاظ مفردات دركاربردشان و چه به لحاظ ساختمان نحوي
زبان . واين منحني انطباقي آثارتان را
با موقعيت كنوني شعرمعاصرنشان مي دهد

ناشناس گفت...

تمام لبخندها ازسر گيجي ست