منظومهٔ «افسانه» نیما یوشیج را نمیتوان
صرفاً شعری عاشقانه و سرشار از اندوه دانست. اهمیت آن در تاریخ شعر فارسی، افزون
بر مضمون عاطفیاش، در این است که تجربهٔ تازهای از سازماندهی شعر، گسترش صدای فردی،
گفتوگومندی و رهایی نسبی زبان از الزامات قالبهای موروثی را پیش مینهد. این
منظومه، در دیماه ۱۳۰۱ سروده شده و نیما آن را به استاد نظام وفا تقدیم کرده است.
نیما خود در باره ساختار این منظومه،اشاره
به «طرز مکالمهٔ طبیعی و آزاد» آن دارد و تصریح میکند که خواسته است زبان و
ساختمان شعر را برای گفتوگو و نمایش مناسبتر سازد. او همچنین بر «رعایت معنی و
طبیعت خاص هر چیز» تأکید میکند. بنابراین، در بازخوانی «افسانه»، علاوه بر
پیشگامی تاریخی نیما، باید بررسی شود که این آزادی چگونه در خود متن تحقق مییابد،
چه امکاناتی برای شعر پدید میآورد و در کجا به محدودیت یا تنش میرسد.
«افسانه» همزمان شعرِ میل به رهایی و
شعرِ ناتوانی از رهایی کامل است. عاشق میخواهد از رنج، تنهایی و بنبست زندگی
عبور کند؛ اما در گفتوگو با افسانه درمییابد که آن نیروی تسلیبخش، خود از جنس
رنج، خاطره و سرگذشتهای ناتمام است.
نیما شعر را با ترسیم منظرهای آغاز میکند
که از همان ابتدا، هم طبیعتی بیرونی و هم وضعیتی روانی را به نمایش میگذارد:
در شب تیره، دیوانهای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در درهی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقهٔ گیاهی فسرده
میکند
داستانی غمآور
این چند سطر، واجد چند ویژگی مهماند.
نخست، منظره پیش از آنکه پسزمینهٔ
داستان باشد، تجسم عینی وضعیت روحی شخصیت است. «شب تیره»، «درهٔ سرد و خلوت» و
«ساقهٔ گیاهی فسرده» اجزای یک فضای عاطفی واحدند. اندوه تنها در درون شخصیت قرار
ندارد؛ در محیط نیز پراکنده شده است. طبیعت در اینجا همچون زبان دوم روان عمل میکند.
دوم، ترکیب «دل به رنگی گریزان سپرده»
بهجای بیان مستقیم یک احساس معین، بر ناپایداری موضوع میل تأکید دارد. عاشق به
چیزی دل بسته که حتی رنگ و صورت ثابتی ندارد. صفت «گریزان» از همان آغاز، رابطهای
ناپایدار میان سوژه و ابژهٔ میل برقرار میکند: عاشق خواهان چیزی است که در دسترس
او قرار نمیگیرد.
سوم، تصویر «ساقهٔ گیاهی فسرده» شخصیت
را از هیئت قهرمانان پرشکوه غزل کلاسیک دور میکند. او نه عاشقی پیروز و نه
پهلوانی درگیر نبردی حماسی، بلکه موجودی خمیده، تنها و فرسوده است. این فرسودگی
جسمانی، اندوه را از سطح یک مضمون انتزاعی به تجربهای محسوس منتقل میکند.
از همین آغاز میتوان دریافت که در
«افسانه»، طبیعت صرفاً وسیلهای برای آرایش کلام نیست؛ بخشی از دستگاه معنایی شعر
است. بااینحال، باید توجه داشت که این طبیعت هنوز کاملاً مستقل از عاطفهٔ انسانی
نیست: بیشتر عناصر آن در خدمت بازنمایی اندوه عاشق قرار میگیرند. اهمیت نیما در
این مرحله، بیش از آنکه در استقلال کامل طبیعت باشد، در پیوند دادن منظره و روان
است.
یکی از بنیادیترین انتخابهای نیما،
تبدیل تجربهٔ درونی به گفتوگوست. عاشق با شخصیتی سخن میگوید که نامش «افسانه»
است؛ اما این شخصیت نه کاملاً بیرونی است و نه صرفاً وهمی بیاثر. او در فاصلهٔ
میان واقعیت و خیال قرار میگیرد.
عاشق از او میپرسد:
ای افسانه، فسانه، فسانه!
ای خدنگ تو را من نشانه!
ای علاج دل، ای داروی درد
همره گریههای شبانه!
در این خطاب، تناقضی اساسی شکل میگیرد:
افسانه هم «علاج دل» است و هم چیزی که عاشق را در مدار درد نگه میدارد. عاشق از
نیرویی تسلی میطلبد که خود ممکن است سرچشمهٔ رنج او باشد.
در ادامه، پرسشها صریحتر میشوند:
چیستی! ای نهان از نظرها!
ای نشسته سر رهگذرها!
ای پسرها همه ناله بر لب،
نالهٔ تو همه از پدرها!
پرسش «چیستی؟» در ظاهر پرسشی دربارهٔ
هویت مخاطب است، اما در سطح عمیقتر، پرسشی دربارهٔ ماهیت خود خیال، خاطره و میل
انسانی نیز هست. افسانه چیست؟ یادگار یک عشق ازدسترفته است؟ نیروی تخیل است؟ صدای
اندوه جمعی است؟ یا صورتی است که ذهن به تجربههای پراکندهٔ خود میدهد؟
شعر پاسخی یگانه و نهایی عرضه نمیکند.
همین چندمعنایی، از ظرفیتهای مهم شخصیتپردازی در منظومه است.
افسانه در بخشهایی از شعر، چنان سخن
میگوید که گویی تجربه، تاریخ و حافظهٔ خاص خود را دارد. او میگوید:
من یک آوارهٔ آسمانی.
وز زمان و زمین بازمانده،
هرچه هستم، برِ عاشقانم:
آنچه گویی منم، وآنچه خواهی.
این عبارت، رابطهٔ افسانه با عاشق را
پیچیده میکند. افسانه از یک سو خود را موجودی آواره و بیرونمانده از زمان و زمین
معرفی میکند؛ از سوی دیگر، هویتش را وابسته به عاشق میداند: «آنچه گویی منم،
وآنچه خواهی».
پس افسانه استقلالی نسبی دارد، اما
هویت او در تعامل با ذهن عاشق ساخته میشود. عاشق در او تصویر مطلوب خود را میجوید
و افسانه نیز در پاسخ، به نیازها و پرسشهای او شکل میگیرد.
در شعر غنایی سنتی، حتی هنگامی که شاعر
با معشوق سخن میگوید، صدای معشوق غالباً بهطور مستقیم شنیده نمیشود؛ او بیشتر
موضوع توصیف، ستایش یا شکایت عاشق است. در «افسانه»، مخاطب به سخن درمیآید، پاسخ
میدهد، روایت میکند و گاه سخن عاشق را به پرسش میکشد.
از این منظر، نوآوری نیما تنها افزودن
چند شخصیت به شعر نیست؛ بلکه تبدیل تکصدایی عاطفی به میدان برخورد صداها است.
البته این چندصدایی هنوز کامل و برابر
نیست. بخش بزرگی از جهان افسانه نیز از طریق نیازها و پرسشهای عاشق آشکار میشود.
بااینحال، همین فاصلهگرفتن از صدای یکپارچهٔ شاعرانه، امکان تازهای برای نمایش
تناقضهای ذهن فراهم میآورد.
در «افسانه»، روایت به یک خط مستقیم
محدود نمیشود. گفتوگو بارها قطع میشود، خاطرهای تازه سربرمیآورد، شخصیت به
گذشته بازمیگردد و منظرهای طبیعی بهانهٔ ورود به روایتی دیگر میشود. برای
نمونه، عاشق از خاطرات خود سخن میگوید و افسانه در پاسخ، داستانهایی از ویرانی،
تنهایی و زندگی ازدسترفته را پیش میکشد.
در نتیجه، شعر بهجای آنکه تنها یک
حالت عاطفی را بسط دهد، مجموعهای از وضعیتهای عاطفی و روایی را به یکدیگر پیوند
میزند.
این ویژگی سه پیامد دارد:
۱.گسترش زمان شعر: شعر میتواند از
لحظهٔ اکنون به کودکی، خاطره و گذشتههای دور حرکت کند.
۲.تکثر موضوع: عشق، ترس، تنهایی، مرگ،
سرگذشتهای فراموششده و نسبت فرد با جهان در یک ساختمان واحد جای میگیرند.
۳. پیدایش تعلیق: گفتوگو لزوماً به
نتیجهای قطعی نمیرسد؛ هر پاسخ ممکن است پرسشی تازه بسازد.
بااینحال، نباید از این نکات نتیجه
گرفت که «افسانه» یکسره از قواعد شعر کلاسیک گسسته است. منظومه همچنان از وزن،
قافیه، تکرارهای آوایی و الگوهای آشنای شعر فارسی بهره میگیرد. نوآوری آن بیشتر
در تغییر کارکرد و انعطاف بخشیدن به این عناصر در یک ساختمان بلند و گفتوگومحور
است.
به بیان دیگر، نیما در این اثر نه همهٔ
میراث گذشته را کنار میگذارد و نه به تکرار آن بسنده میکند؛ او امکانات موروثی
را در ساختاری تازه به کار میگیرد.
یکی از مهمترین دستاوردهای «افسانه»،
ایجاد تنوع در لحن و نزدیککردن بخشی از زبان شعر به گفتار است. نیما بر اهمیت
«معنی و طبیعت خاص هر چیز» تأکید میکند و میخواهد شخصیتها بدون تکلفهای مرسوم،
متناسب با موقعیتشان سخن بگویند.
این رویکرد را میتوان در جملههایی
مانند این مشاهده کرد:
بس کن از پرسش ـ ای سوختهدل!
ـ بس که گفتی دلم ساختی خون.
در اینجا، خطاب مستقیم، جملهٔ امری و
لحن سرزنشآمیز، گفتوگو را از حالت خطابهای و یکسویه خارج میکنند. افسانه فقط
موضوع سخن نیست؛ در برابر عاشق موضع میگیرد و از شیوهٔ پرسشگری او خسته میشود.
در مقابل، زبان عاشق در لحظههای شور و
حسرت، به بیان عاطفی و آهنگین نزدیک میشود:
ای افسانه، فسانه، فسانه!
ای خدنگ تو را من نشانه!
تکرار «فسانه» و همآوایی پایان مصراعها،
به سخن عاشق حالت ترنم و اصرار میدهد. بنابراین، زبان منظومه یکدست و یکنواخت
نیست؛ میان گفتار، ناله، پرسش، روایت و بیان تغزلی حرکت میکند.
نیما در افسانه قصد دارد به گفتوگویی
طبیعیتر دست یابد، اما شعر همچنان از آرایههای بلاغی، ترکیبهای ادبی و
ساختارهای موزون بهره میگیرد. گاهی نیز سخنان شخصیتها بهجای آنکه شبیه گفتار
روزمره باشند، به بیانی شاعرانه و تأملی تبدیل میشوند.
این امر الزاماً ضعف نیست؛ زیرا شخصیتهای
«افسانه» قرار نیست آدمهایی کاملاً واقعگرا باشند که مکالمات روزانهشان عیناً
ثبت شده است. بااینحال، هرجا گفتوگو بیش از اندازه حامل توضیح و نتیجهگیری
مستقیم شود، ممکن است از نیروی نمایشی آن کاسته شود.
در بررسی «افسانه»، نباید نوآوری فرمی
را با کنارگذاشتن موسیقی شعر یکی دانست. نیما هنوز به وزن عروضی، تناسب آوایی و
قافیه متکی است؛ اما در ساختمان بلند منظومه، این عناصر دیگر صرفاً برای حفظ یک
الگوی ثابت به کار نمیروند، بلکه در خدمت حرکت گفتوگو و تغییر لحن قرار میگیرند.
برای نمونه، در دو مصراع زیر:
ای افسانه، فسانه، فسانه!
ای خدنگ تو را من نشانه!
تکرار آوایی «فسانه» از یک سو موسیقی
ایجاد میکند و از سوی دیگر، اصرار عاشق بر مخاطب خود را به گوش میرساند. تکرار
در اینجا فقط آرایه نیست؛ کنشی عاطفی است.
همچنین، کوتاه و بلندشدن جملهها و
جابهجایی میان پرسش و پاسخ، به موسیقی گفتاری شعر تنوع میدهد. خواننده فقط با
توالی ابیات موزون مواجه نیست، بلکه ریتمی را تجربه میکند که با حالتهای روانی
شخصیتها ارتباط دارد.
بااینحال، وزن و قافیه در تمام بخشهای
منظومه به یک اندازه از گفتوگو پشتیبانی نمیکنند. در بعضی قسمتها، الزام آهنگین
شعر میتواند سخن را به سمت ترکیبهای آشنا یا بیانهای توضیحی سوق دهد. این تنش
را باید بخشی از تجربهٔ گذار نیما دانست: او میکوشد امکانات شعر موزون را حفظ کند
و همزمان دامنهٔ حرکت آن را گسترش دهد.
پس اهمیت «افسانه» در بیوزنی یا گسست
کامل از سنت عروضی نیست؛ در تغییر نسبت میان موسیقی، زبان و نیازهای روایت است.
طبیعت در منظومه «افسانه» چند کارکرد
متفاوت دارد. گاهی فضایی برای تنهایی شخصیت است، گاهی خاطرهای را زنده میکند و
گاهی در هیئت نیرویی مرموز وارد گفتوگو میشود.
به این تصویر توجه کنیم:
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه «نوبن» نشسته،
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رسته،
در این بخش، منظرهٔ کوه و مهتاب با
وضعیت درونی شخصیت درهم میآمیزد. «مهتابی» بودن شب در کنار «سوز دل» قرار میگیرد؛
تضادی که اجازه نمیدهد طبیعت به تصویری صرفاً زیبا و آرام فروکاسته شود. زیبایی
منظره، رنج را از میان نمیبرد؛ بلکه زمینهای برای احساس شدیدتر آن فراهم میکند.
در جایی دیگر، نیما از فضای روستایی،
ویرانهها، جانوران و خانهای فروریخته سخن میگوید. یکی از تصاویر مهم منظومه،
این است:
خس، به صد سال طوفان ننالد.
گل، ز یک تندباد است بیمار.
این تقابل، صرفاً وصف گیاهان نیست.
«خس» و «گل» دو وضعیت متفاوت آسیبپذیری را نمایندگی میکنند. آنچه بیارزش و
فرودست به نظر میرسد، ممکن است در برابر طوفان دوام بیاورد؛ آنچه ظریف و زیباست،
با یک تندباد آسیب ببیند.
از این منظر، تصویرپردازی نیما واجد
نوعی اندیشهٔ ضمنی است: رنج و آسیبپذیری در جهان بهطور یکسان توزیع نشدهاند و
ارزش ظاهری یک موجود، تضمینی برای توان مقاومت او نیست.
بااینحال، بهتر است این تصویر را به
یک تمثیل اجتماعی قطعی تقلیل ندهیم. متن امکان چنین خوانشی را فراهم میکند، اما
معنای آن به رابطهٔ گل، خس، طوفان و فضای کلی شعر محدود به یک رمزگشایی واحد نیست.
یکی از لایههای مهم «افسانه»،
فراتررفتن تدریجی از رنج شخصی عاشق است. افسانه از گذشتههایی سخن میگوید که
آثارشان از میان رفتهاند، خانههایی که ویران شدهاند و انسانهایی که سرگذشتشان
دیگر بهروشنی به یاد نمیآید.
در بخشی از شعر میخوانیم:
چه در آن کوهها داشت میساخت
دست مردم بیالوده در گل؟
لیک افسوس! از آن لحظه دیگر
ساکنین را نشد هیچ حاصل.
در ادامه، گذر زمان و بازگشت زندگی
روزمره به منظرهای که زمانی حامل یک سرگذشت بوده، برجسته میشود. جانوران از آنجا
میگذرند، شاخهای بیبرگ میشود و نشانههای زندگی تازه پدید میآیند؛ اما معنای
تجربهٔ گذشته دیگر بهآسانی بازیافتنی نیست.
این بخش از منظومه، مسئلهای مهم را
پیش میکشد: آیا هر رنجی در حافظهٔ جهان باقی میماند؟
خانهای ممکن است زمانی مرکز زندگی و
آرزو بوده باشد، اما پس از ویرانی، تنها نشانی محو از آن باقی بماند. آنچه برای
ساکنانش سرنوشتساز بوده، در چشم رهگذران بعدی ممکن است به منظرهای بیاهمیت
تبدیل شود.
در اینجا، «افسانه» کارکردی دوگانه
پیدا میکند. از یک سو، خیال و روایت میتوانند سرگذشتهای ازدسترفته را دوباره
به زبان آورند؛ از سوی دیگر، خود روایت نیز قادر نیست گذشته را بهطور کامل
بازگرداند.
این نکته، افق شعر را از بیان یک اندوه
فردی فراتر میبرد و به مسئلهٔ حافظه، فراموشی و ناپایداری زندگی انسانی پیوند میزند.
اگر منظومه را از منظر نقد اجتماعی نیز
پیگیری کنیم، باید از تحمیل یک معنای سیاسیِ آماده بر متن پرهیز نماییم. «افسانه»
بیانیهای اجتماعی نیست و نمیتوان هر تصویر آن را به یک مفهوم سیاسی معین
فروکاست؛ بااینحال، در متن نشانههایی وجود دارد که خوانش اجتماعی را موجه میسازد.
یکی از این نشانهها، تأکید بر انسانهای
فراموششده، خانههای ویران و سرگذشتهایی است که از حافظهٔ جمعی کنار رفتهاند.
رنج در این منظومه فقط تجربهای خصوصی و منزوی نیست؛ در روایتهای گوناگون، به
وضعیتی انسانی و تکرارشونده تبدیل میشود.
همچنین، این عبارت اهمیت دارد:
این، زبان دل افسردگان است،
نه زبان پیِ نامخیزان،
در اینجا، تقابلی میان زبان انسانهای
اندوهگین و زبان کسانی برقرار میشود که در پی نام و شهرتاند. شعر، دستکم در این
لحظه، نوعی ارزشگذاری اخلاقی و زیباییشناختی انجام میدهد: سخنی که از رنج و
تجربهٔ زیسته برمیآید، در برابر سخنی قرار میگیرد که هدفش کسب اعتبار است.
از منظر اجتماعی، این تقابل را میتوان
نقدی بر مناسبات شهرت و اعتبار ادبی دانست؛ هرچند نباید آن را بدون شواهد بیشتر به
نقد یک طبقه یا ساختار اقتصادی خاص تبدیل کرد.
در سطحی گستردهتر، روایت رنجهای
فراموششده نشان میدهد که شعر میتواند به حافظهٔ کسانی بدل شود که تاریخ رسمی یا
زندگی روزمره، سرگذشتشان را نادیده میگیرد. ظرفیتی که، در خود متن قابل مشاهده
است.
در واپسین بخشهای «افسانه»، رابطهٔ
عاشق و افسانه به نقطهای میرسد که نمیتوان آن را با پیروزی کامل یکی از دو طرف
توضیح داد.
عاشق سرانجام میگوید:
تو دروغی، دروغی دلآویز
تو غمی، یک غمِ سخت زیبا.
بیبها مانده عشق و دل من،
میسپارم به تو، عشق و دل را
که تو خود
را به من واگذاری.
این اعتراف، از مهمترین نقاط منظومه
است. عاشق میداند که افسانه حقیقتی مستقل و قابلدسترس نیست؛ اما این آگاهی به
معنای دست کشیدن از او نیست.
تعبیر «دروغی دلآویز» تناقضی بنیادی
را بیان میکند: چیزی میتواند از نظر واقعیت بیرونی دروغ باشد و در عین حال، از
نظر تجربهٔ عاطفی نیرویی واقعی داشته باشد. افسانه شاید وعدهٔ وصال را برآورده
نکند، اما امکان زیستن با فقدان را فراهم میسازد.
در همین حال، عاشق از ارزش عشق خود نیز
سخن میگوید؛ عشقی که «بیبها مانده» است. این تعبیر، تجربهٔ شخصی را به مسئلهای
عامتر پیوند میدهد: چه بر سر عاطفهای میآید که در جهان بیرونی پاسخی متناسب با
خود نمییابد؟
پاسخ شعر نه انکار خیال است و نه تسلیم
کامل به آن. عاشق افسانه را دروغ مینامد، اما عشق و دل خود را به او میسپارد. او
حقیقت خیال را نفی میکند و در همان لحظه، ضرورت وجودی آن را میپذیرد.
در اینجا، «افسانه» بهجای آنکه صرفاً
عامل فریب باشد، به شرطی برای ادامهٔ زندگی عاطفی تبدیل میشود. انسان گاهی میداند
که آرزویش تحقق نخواهد یافت، اما بدون حفظ صورتی از آن آرزو نیز قادر به ادامهدادن
نیست.
در کنار نوآوریهای این منظومه، شاید اشاره
به برخی محدودیتها نیز پربیجا نباشد.
نخست، غلبهٔ بیان مستقیم در برخی بخشها.
گاهی شخصیتها بهجای آنکه اندیشه و عاطفه را از طریق کنش، تصویر و موقعیت آشکار
کنند، آنها را مستقیماً توضیح میدهند. این امر ممکن است از فشردگی شعر بکاهد.
دوم، نوسان میان نمایش و تغزل. نیما خود،
ساختمان اثر را برای نمایش مناسب میداند؛ اما منظومه در بخشهایی همچنان به نالهٔ
تغزلی، خطابه و بیان تأملی نزدیک میشود. این نوسان، هم بخشی از جذابیت اثر است و
هم گاه انسجام نمایشی آن را محدود میکند.
سوم، تکرار بعضی مضامین عاطفی. تنهایی،
اندوه، سرگشتگی و بیحاصلی عشق بارها بازمیگردند. تکرار در برخی موارد به تثبیت
موسیقی و عمقدادن به تجربه کمک میکند، اما در برخی دیگر، ممکن است حرکت معنایی
شعر را کند سازد.
چهارم، نابرابری نسبی صداها. با وجود
گفتوگومندی، عاشق و افسانه همیشه دو صدای کاملاً مستقل و هموزن نیستند. افسانه
گاه بیش از آنکه موجودیتی مستقل باشد، به ابزاری برای گسترش پرسشهای عاشق تبدیل
میشود.
بااینهمه، این محدودیتها از اهمیت
تجربهٔ فرمی نیما نمیکاهند. برعکس، نشان میدهند که «افسانه» اثری در حال آزمودن
امکانات تازه است؛ اثری که در آن، شکل جدید هنوز با عادتهای زبانی و عاطفی پیشین
درگیر است.
و در انتها «افسانه» از منظر فرم، راهی
برای گسترش شعر به سوی گفتوگو، روایت و ساختاری منعطفتر میگشاید.
از منظر محتوا، اندوه عاشقانه را به
مسئلهٔ خیال، حافظه، تنهایی و ناپایداری تجربهٔ انسانی پیوند میدهد.
از منظر زبان و موسیقی، میکوشد
امکانات وزن و قافیه را با لحنهای متنوعتر و حرکت طبیعیتر گفتار سازگار کند.
دستاورد «افسانه» را نباید صرفاً در
این گزاره خلاصه کرد که نیما شعر فارسی را نو کرد. اهمیت عمیقتر منظومه در آن است
که تغییر فرم را به تغییر شیوهٔ تجربه و بیان جهان پیوند میزند. وقتی شعر از تکگویی
به گفتوگو حرکت میکند، وقتی خیال به شخصیتی سخنگو بدل میشود و وقتی خاطرههای
پراکنده در ساختاری روایی جای میگیرند، خودِ تجربهٔ عاطفی نیز پیچیدهتر و
چندلایهتر میشود.
عاشق در پایان، افسانه را هم دروغ میداند
و هم تسلیبخش؛ هم از آن رنج میبرد و هم به آن پناه میبرد. این تناقض، هستهٔ
انسانی منظومه است. نیما نه راه رهایی قطعی را نشان میدهد و نه خیال را یکسره
محکوم میکند. او وضعیت انسانی را به نمایش میگذارد که میان آگاهی از بیحاصلی
آرزو و نیاز به ادامهٔ آرزو گرفتار است.
از این رو، «افسانه» تنها اثری پیشگام
در تاریخ فرم شعر فارسی نیست؛ شعری است دربارهٔ ضرورت خیال در جهانی که همیشه
امکان تحقق خواستههای انسان را فراهم نمیکند.
نوآوری «افسانه» در پیوند میان فرم و
تجربه است؛ در اینکه شعر را از قالب بیان یک احساس واحد به صحنهٔ برخورد صداها،
خاطرهها و تناقضهای درونی انسان تبدیل میکند.
