یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۴۰۵

زیبایی‌ شناسی ایستادن در آستانه


                                        نویسنده: محمود ملکجانی


نقد کتاب: بن‌بست‌ها و تعلیق

شاعر: مسعود بیزارگیتی


خوانشی از ساختار، زبان، تصویر و جهان‌بینی شعری مسعود بیزارگیتی(شاعر و منتقد ادبی)


چکیده:

مجموعهٔ شعر «بن‌بست‌ها و تعلیق» اثر مسعود بیزارگیتی را می‌توان روایتی شاعرانه از وضعیت انسان معاصر در فاصلهٔ میان امکان و امتناع دانست؛ انسانی که از یک‌سو با زخم، مرگ، سکوت، فقدان، خشونت و بحران اجتماعی مواجه است و از سوی دیگر، از طریق عشق، صدا، کلمه، خاطره و امید می‌کوشد امکان دیگری برای زیستن و معنا بخشیدن به جهان بیابد.


 عنوان کتاب، در این خوانش، صرفاً نامی برای مجموعه‌ای از مضامین نیست، بلکه کلید فهم ساختار زیبایی‌شناختی آن است: «تعلیق» هم در سطح معنایی و هم در سطح نحوی، تصویری و موسیقایی عمل می‌کند.

شعرهای این مجموعه غالباً در وضعیت «آستانه» شکل می‌گیرند؛ آستانهٔ حضور و غیاب، آمدن و نبودن، عشق و مرگ، سکوت و صدا، شکست و امید. از همین رو، شعر بیزارگیتی نه شعرِ رسیدن به پاسخ، بلکه شعرِ ماندن در فاصلهٔ پرسش و پاسخ است. در کنار این ویژگی، حضور پررنگ عناصر انتزاعی و گاه غلبهٔ بیان مستقیم بر تجسد تصویری معنا، از مهم‌ترین محدودیت‌های زیبایی‌شناختی مجموعه به شمار می‌رود.

کلیدواژه‌ها: بن‌بست، تعلیق، زخم، صدا، سکوت، عشق، مرگ، امید، تصویر، موسیقی درونی، شعر معاصر فارسی.


۱. مقدمه: شعر در وضعیت آستانه

نخستین مسئله در خوانش «بن‌بست‌ها و تعلیق»، نسبت میان دو واژهٔ عنوان است. «بن‌بست» دلالت بر فقدان راه خروج دارد؛ «تعلیق» اما دقیقاً وضعیت پیش از تصمیم نهایی است: چیزی هنوز تمام نشده، اما به سرانجام نیز نرسیده است.

از این منظر، کتاب بر یک دوگانهٔ بنیادین استوار می‌شود:

بن‌بست = بسته‌شدن امکان

تعلیق = باقی‌ماندن امکان

این دو وضعیت در سراسر مجموعه در یکدیگر نفوذ می‌کنند. شاعر نه کاملاً به سوی یأس می‌رود و نه به امیدی قطعی دست می‌یابد. حتی در لحظاتی که امید ظاهر می‌شود، نوعی شکنندگی و «شاید» در پس آن باقی است.

به همین دلیل، شعرهای مجموعه را می‌توان شعرهای «آستانه» نامید؛ شعرهایی که در مرز میان دو وضعیت شکل می‌گیرند.


۲. «تعلیق» به‌مثابه ساختار، نه مضمون

مهم‌ترین امتیاز کتاب آن است که «تعلیق» صرفاً دربارهٔ تعلیق سخن نمی‌گوید، بلکه خودِ زبان شعر نیز در وضعیت تعلیق قرار می‌گیرد.

این ویژگی در شعر شمارهٔ ۸۰ به صریح‌ترین شکل آشکار می‌شود:


«چیزها در توقف و

میان چیزها و اکنون

تعلیق هر حضور

...

میان آمدن

نبودن»


در اینجا «تعلیق» تنها واژه‌ای در متن نیست؛ فاصلهٔ میان دو سطرِ «میان آمدن / نبودن» خود به یک تجربهٔ بصری و نحوی از تعلیق تبدیل می‌شود.

این همان جایی است که فرم و محتوا بر یکدیگر منطبق می‌شوند. شاعر چیزی را توضیح نمی‌دهد، بلکه ساختار شعر آن را اجرا می‌کند.


از همین منظر، شعر شمارهٔ ۸۳ نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. شاعر می‌گوید:


«تعلیق مدام

کلمات هم

...

متوقف می‌شوند»


و در پایان:


«پرده فرو نمی‌افتد»


بنابراین حتی پایان کتاب نیز پایان قطعی نیست. پرده فرونمی‌افتد؛ یعنی روایت به فرجام نهایی نمی‌رسد.

این پایان‌بندی، یکی از موفق‌ترین تصمیم‌های ساختاری مجموعه است.


۳. زخم: هستهٔ هستی‌شناختی شعر

«زخم» یکی از پرتکرارترین و بنیادی‌ترین مفاهیم کتاب است؛ اما اهمیت آن تنها در فراوانی کاربرد واژه نیست.

در شعر بیزارگیتی، زخم غالباً محل تبدیل تجربه به زبان است. درد ابتدا بر بدن وارد می‌شود، سپس به حنجره، صدا، کلمه و شعر انتقال می‌یابد.

در یکی از شعرهای آغازین، شاعر خطاب به زخم می‌گوید:


«بر من عمیق می‌نشینی

ای زخم»


و زخم با «حنجره» پیوند می‌یابد.

این پیوند را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

زخم ← حنجره ← صدا ← کلمه ← شعر

در اینجا شعر نه محصول آرامش، بلکه محصول فشار و جراحت است.

این نگرش در شعر دیگری به صورت نظری‌تر بیان می‌شود:


«دردها که به آگاهی می‌رسند

تندیس واژه‌ها را می‌تراشند»


این دو سطر تقریباً یک نظریهٔ کوچک دربارهٔ منشأ شعر ارائه می‌کنند: درد زمانی به شعر تبدیل می‌شود که از سطح احساس خام به سطح آگاهی برسد.

از همین رو می‌توان گفت زیبایی‌شناسی این مجموعه، زیبایی‌شناسیِ تبدیل زخم به زبان است.


۴. صدا و سکوت: مسئلهٔ مرکزی شعر

اگر «زخم» را هستهٔ عاطفی کتاب بدانیم، «صدا» شاید هستهٔ شاعرانهٔ آن باشد.

در شعر شمارهٔ ۶۰، شاعر رابطهٔ میان صدا و حیات را آشکار می‌کند:


«صدا که هست

یعنی هنوز شریان زمین

از نفس‌های تو

جاذبه می‌گیرد»


و سپس صدا را مستقیماً به شعر پیوند می‌دهد.

در این جهان شعری، خاموشی مساوی مرگ نیست؛ بلکه اغلب مرحله‌ای پیش از تولد صداست.

شعر شمارهٔ ۶۹ این وضعیت را با تصویری بسیار دقیق بیان می‌کند:


«صدایی اکنون

آویخته در گلوگاهم

و در حسرت آوازی

ذره ذره

در باد

گم می‌شود»


«آویخته در گلوگاه» تصویری است که مفهوم تعلیق را به جسم تبدیل می‌کند: صدا نه بیرون آمده و نه کاملاً خاموش شده است؛ در میانهٔ تولد و نابودی معلق مانده است.

این یکی از موفق‌ترین تصاویر کتاب است.


۵. زبان: حرکت میان تصویر و مفهوم

زبان مجموعه دو گرایش هم‌زمان دارد.

گرایش نخست، تصویری و استعاری است؛ در اینجا شاعر موفق‌تر عمل می‌کند. برای نمونه، در شعری می‌خوانیم:


«خیابان‌ها کش می‌آیند

روی بغض عاشقان جوان

و سپیده‌دمان

از ارتفاع زخم‌ها

پل می‌زند»


در اینجا «خیابان»، «بغض»، «سپیده‌دمان»، «ارتفاع زخم‌ها» و «پل» شبکه‌ای تصویری می‌سازند که معنای اجتماعی شعر را بدون توضیح مستقیم منتقل می‌کند.

گرایش دوم، مفهومی و انتزاعی است. واژگانی چون «درد»، «زخم»، «امید»، «جهان»، «هستی»، «سرنوشت»، «آگاهی»، «آزادی»، «سکوت» و «تنهایی» بار زیادی از شعر را بر دوش می‌کشند.

در برخی شعرها این انتزاع به سود شعر عمل می‌کند، اما گاه معنا پیش از آنکه به تصویر تبدیل شود، مستقیماً اعلام می‌شود.

برای مثال در شعر شمارهٔ ۳۷، ترکیباتی مانند «غایت راستین راه» و مفاهیم انتزاعی مشابه، نسبت به لحظاتی که شاعر به تصویر عینی تکیه می‌کند، از شدت شعری کمتری برخوردارند.

از منظر نقد دانشگاهی، می‌توان این نکته را یکی از اصلی‌ترین نقاط قابل تأمل مجموعه دانست:

هرجا شاعر «معنا را مجسم می‌کند»، شعر به اوج می‌رسد؛

هرجا «معنا را توضیح می‌دهد»، از تراکم شعری آن کاسته می‌شود.


۶. تصویرسازی: از طبیعت تا جغرافیای زخم


طبیعت در این مجموعه منظره‌ای مستقل و بیرونی نیست؛ بلکه امتداد وضعیت روانی و تاریخی انسان است.

پاییز، شب، بهار، باران، جنگل، آسمان، خاک، خیابان و باد، مرتباً در وضعیت عاطفی انسان بازتعریف می‌شوند.

از سوی دیگر، «سرزمین» در شعرهای بیزارگیتی به یکی از مهم‌ترین تصاویر کلان تبدیل می‌شود.


در شعر شمارهٔ ۳۶:

«خاورمیانه جایی‌ست

که غم‌های جهان در آن انبار می‌شود»


و سپس زخم‌های پنهان روح ساکنان آن مطرح می‌شود.

در بخش‌های پایانی کتاب نیز همین جغرافیا شدت بیشتری می‌یابد:


«اینجا خاورمیانه است

و پیشانی آینه‌وارش/ دیریست

قربانگاه مرثیه‌ها»


بنابراین «سرزمین» در این کتاب هم‌زمان سه معنا دارد:

جغرافیای واقعی؛

بدن جمعی انسان‌ها؛

حافظهٔ تاریخیِ رنج.

به همین دلیل، شعر از «من» فردی به «ما»ی تاریخی حرکت می‌کند.


۷. عشق و «تو»: دیگری به‌مثابه امکان نجات

در برابر جهان زخمی، «تو» در مجموعه اغلب نقش یک مرکز نجات‌بخش دارد.

اما «تو» را نمی‌توان صرفاً معشوق دانست. این ضمیر در بسیاری از شعرها به چیزی فراتر از شخص محبوب تبدیل می‌شود: عشق، امید، زیبایی، بهار و امکان ادامهٔ حیات.

در یکی از شعرها:


«بهار اتفاقی خجسته می‌شود آنگاه

که امید لغتی تازه

روی لبانت

حادثه‌ای باشد»


و در شعر بعد:


«از نگاه تو می‌روید

امیدی

سبزتر از بهار»


این بخش از کتاب نشان می‌دهد که امید برای شاعر یک مفهوم انتزاعی صرف نیست؛ بلکه باید در بدن، نگاه و زبان دیگری تحقق یابد.

در این معنا، عشق در کتاب صرفاً موضوع عاشقانه نیست؛ یک اصل هستی‌شناختی است.


۸. مرگ: پایان یا امکان؟

مرگ در این مجموعه همواره در برابر عشق و شعر قرار نمی‌گیرد؛ گاه درون آن‌ها نفوذ می‌کند.

در شعر شمارهٔ ۷۱:


«و مرگ ما

از هذیان‌های شبانه

شاید آغاز شود

که بر حاشیهٔ شعر و عشق

چیزی از تن

به رسم حیات

به یکدیگر می‌بخشند»


وجود واژهٔ «شاید» اهمیت دارد. حتی مرگ نیز در جهان تعلیقی این کتاب قطعی و نهایی نیست؛ «شاید آغاز شود».

از این منظر، مرگ یکی از صورت‌های همان وضعیت آستانه‌ای است که کل مجموعه بر آن بنا شده است.


۹. موسیقی شعر: موسیقیِ نفس و تکرار

موسیقی «بن‌بست‌ها و تعلیق» عمدتاً از وزن عروضی یا قافیهٔ کلاسیک حاصل نمی‌شود؛ بلکه از عناصر زیر شکل می‌گیرد:

تکرار؛

مکث؛

طول متفاوت سطرها؛

شکست نحوی؛

تکرار واج‌ها؛

تکرار واژگان کلیدی؛

حرکت تنفسی جمله.

تکرار عبارت‌هایی مانند «وقتی که»، «شب است و»، «صدا که هست» و بازگشت مکرر واژگانی چون «زخم»، «درد»، «صدا»، «سرزمین»، «تو» و «امید»، نوعی موسیقی واژگانی ایجاد می‌کند.

در شعرهای پایانی، حتی «نت» و «آواز» وارد دستگاه تصویری شعر می‌شوند:


«نت‌های پراکنده

هنوز

به آوازی یکدست

خیابان‌ها را

رنگین نمی‌کنند»


این تصویر، موسیقی را از حوزهٔ فردی به حوزهٔ جمعی منتقل می‌کند.

بنابراین می‌توان گفت موسیقی کتاب بیش از آنکه موسیقی وزن باشد، موسیقیِ نفس، مکث و بازگشت است.


۱۰. بینامتنیت: از هدایت تا مایاکوفسکی

یکی از نقاط قابل توجه کتاب، گفت‌وگوی آن با سنت ادبی و شعری پیشین است.

در شعر شمارهٔ ۴۲ می‌خوانیم:


«گویی که سطرهای هدایت

با اسلحه‌ی مایاکوفسکی

در ذهن من

به تفاهم می‌رسند»


این ترکیب، از حیث بینامتنیت، قابل توجه است؛ زیرا دو قطب متفاوت را کنار هم قرار می‌دهد:

هدایت: تاریکی، تنهایی، روان‌کاوی، بن‌بست فردی

مایاکوفسکی: خیابان، اعتراض، انقلاب، صدای جمعی

در نتیجه، ذهن شاعر محل برخورد دو نوع بحران می‌شود: بحران فرد و بحران تاریخ.

این بینامتنیت با ساختار کلی کتاب نیز هماهنگ است؛ زیرا «بن‌بست» در آن هم شخصی است و هم تاریخی.


۱۱. سیاست و اجتماع: از عاشقانه به جمعی

یکی از ویژگی‌های قابل توجه مجموعه این است که شعر عاشقانه در آن به‌تدریج به شعر اجتماعی و تاریخی راه می‌یابد.

«سرزمین»، «خیابان»، «خاورمیانه»، «جنگ»، «ترس»، «گورستان»، «رنج انسان» و «بی‌پناهی» عناصر این حوزه‌اند.

اما شاعر معمولاً از زبان گزارشی یا مستند استفاده نمی‌کند؛ بلکه واقعیت اجتماعی را به استعاره‌های بدن و طبیعت منتقل می‌کند.

برای نمونه:


«زخم‌ها که ادامه می‌یابند

نفس‌های این سرزمین خسته

به شماره می‌افتند»


در اینجا «سرزمین» مانند بدن انسان نفس می‌کشد و زخمی می‌شود.

این انسان‌وارگیِ سرزمین، یکی از شگردهای مهم کتاب برای پیوند امر شخصی و امر سیاسی است.


۱۲. ساختار کلی مجموعه و حرکت درونی آن

مجموعه را می‌توان دارای حرکتی تقریباً مارپیچی دانست:

درد → زخم → سکوت → صدا → عشق → امید → بازگشت به زخم → تعلیق

یعنی کتاب یک مسیر خطی از تاریکی به روشنایی طی نمی‌کند.

امید ظاهر می‌شود، اما بن‌بست از میان نمی‌رود.

عشق می‌آید، اما مرگ همچنان حاضر است.

صدا شکل می‌گیرد، اما سکوت همچنان در حنجره باقی است.

از این منظر، ساختار کتاب بیشتر دایره‌ای ـ مارپیچی است تا روایی و خطی.

پایان کتاب نیز این چرخه را می‌بندد، بی‌آنکه آن را خاتمه دهد: «پرده فرو نمی‌افتد».


۱۳. مهم‌ترین امتیاز زیبایی‌شناختی مجموعه

به نظر می‌رسد مهم‌ترین دستاورد «بن‌بست‌ها و تعلیق» ایجاد یک دستگاه تصویری و مفهومی نسبتاً منسجم است.

زخم، حنجره، صدا، کلمه، سکوت، سرزمین، عشق، مرگ و امید در شعرهای مختلف به یکدیگر متصل می‌شوند.

در نتیجه، با مجموعه‌ای از شعرهای کاملاً پراکنده روبه‌رو نیستیم؛ بلکه شعرها در یک میدان معنایی مشترک حرکت می‌کنند.

این انسجام برای یک مجموعهٔ شعر آزاد، امتیازی مهم است.


۱۴. مهم‌ترین ضعف زیبایی‌شناختی: غلبهٔ انتزاع


با وجود این انسجام، تکرار بیش از حد برخی مفاهیم می‌تواند در بخش‌هایی از مجموعه به یکنواختی منجر شود.

واژگانی مانند:

درد، زخم، عشق، امید، خاطره، جهان، هستی، سرنوشت، سکوت، تنهایی، آگاهی، رؤیا

بارها بازمی‌گردند.

این بازگشت در صورتی که هر بار به تصویر یا موقعیتی تازه منجر شود، تبدیل به موتیف می‌شود؛ اما هنگامی که صرفاً به بازگویی همان مفهوم بینجامد، خطر «خودتکراری» ایجاد می‌کند.

از این منظر، یکی از راه‌های تقویت کتاب، حرکت بیشتر از:

«گفتن معنا»

به سوی

«ساختن و مجسم‌کردن معنا»

است.

هرچه شاعر به اشیای محسوس، جزئیات عینی، موقعیت‌های مشخص و تصاویر غیرقابل پیش‌بینی نزدیک‌تر می‌شود، شعر از قدرت بیشتری برخوردار می‌گردد.


۱۵. نتیجه‌گیری

«بن‌بست‌ها و تعلیق» را می‌توان مجموعه‌ای دانست که مسئلهٔ اصلی خود را نه «یأس» بلکه زندگی در فاصلهٔ میان یأس و امید قرار داده است.

بن‌بست در این کتاب به معنای پایان نیست؛ زیرا تا زمانی که صدا وجود دارد، امکان شعر نیز وجود دارد.

زخم به حنجره می‌رسد؛

حنجره صدا تولید می‌کند؛

صدا به کلمه تبدیل می‌شود؛

کلمه به شعر بدل می‌شود؛

و شعر، حتی در دل بن‌بست، امکان امید را حفظ می‌کند.

از همین منظر، شاید بتوان منطق درونی کتاب را در یک زنجیرهٔ مفهومی خلاصه کرد:

زخم → آگاهی → کلمه → صدا → شعر → امید

اما این امید هرگز قطعی نیست. «شاید» همچنان در متن باقی می‌ماند و همین «شاید» است که کتاب را به «تعلیق» بازمی‌گرداند.

بنابراین ارزش اصلی «بن‌بست‌ها و تعلیق» در این است که مضمون تعلیق را به فرم تعلیق تبدیل می‌کند. شعرها اغلب در فاصله‌ای میان گفتن و ناگفتن، حضور و غیاب، عشق و مرگ، سکوت و صدا و بن‌بست و امکان حرکت می‌کنند.

اگر بخواهیم جایگاه زیبایی‌شناختی کتاب را در یک جمله بیان کنیم، می‌توان گفت:

«بن‌بست‌ها و تعلیق» کتابِ زخم‌هایی است که هنوز به سکوت کامل تن نداده‌اند؛ کتابی که در آن شعر، آخرین امکانِ صدا در جهانی است که راه‌های خروجش مسدود شده‌اند.



و شاید به همین دلیل است که پایان کتاب نیز پایان نیست:

«پرده فرو نمی‌افتد.»

در این نقطه، عنوان کتاب از یک عنوان به یک نظریهٔ شعری تبدیل می‌شود: جهان در بن‌بست است، اما شعر در تعلیق باقی می‌ماند؛ و همین باقی‌ماندن، امکانِ ادامهٔ حیات است.



یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۴۰۵

بر انعکاس واژه‌ها

 کتاب "بر انعکاس واژ‌ه‌ها" که شعرهایی از چند شاعر خارجی‌ست، به ترجمه‌ی نغمه بی‌زارگیتی، هنرمند نقاش، در۱۰۲ چاپ و منتشر شد.



بن‌بست‌ها و تعلیق

 پس از ماه‌ها انتظار طولانی و همچنین لیست بلند حذف و سانسور، کتاب "بن‌بست‌ها و تعلیق"  تازه‌ترین اثر مسعود بیزارگیتی، نویسنده، منتقد ادبی و شاعر، در ۱۳۴ صفحه منتشر و روانه بازار شد.

گفتنی‌ست که از همین نویسنده پیش از این، هیجده کتاب دیگر نیز در ایران و انگلستان منتشر گردیده بود.




پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۴۰۳

 ‏اکنون 

بر شانه‌هامان نشسته

زخم عمیق تازیانهٔ شاهان


وز جراحت سنگین روزگار

هر گوشه از آوازهای ما

غمگین‌ترین تبسم بی‌پناهی را

خاطره می‌سازد


و انعکاس آوایی در خیالم

شاید

تکوین صدایی باشد

وقتی از وقت‌های منتظر


تو

   سفیدی‌ها را

                 ادامه بده


 ‏باران

دل به سرانگشتان تو می‌بخشد

و آسمان هر روز

به رنگ چشمان تو

پلک می‌گشاید


همین‌قدر زیباست

                        زندگی

وقتی نگاهم

در شعله‌های نگاهت 

رنگ می‌گیرد

و دستانم

در رقص انگشت‌های تو

ترانه می‌سازد

 ‏شبانهٔ اکنون

غزلی تازه است

چرا که ناخنت

هلال ماه است و

نگاهم را

نوازش می‌کند

 ‏می‌بینی چگونه لبخند میزنم

بر سرنوشت به یغما رفته


از لابه‌لای درخت‌ها می‌گذرم

نگاه کن که برگ‌ها

چگونه با شاخه‌های دیوانه

شادی‌کنان می‌جنبند


در کنج شبانه نشسته‌ام

همچون زمین

بی‌پناه‌تر از ساکنانش

و اندوه جهان را

معماری می‌کنم


نگاه کن!


 ‏تف کرده گویی/ دنیا

خشم فروخورده را

روی نفس‌های خاورمیانه


شیب تفالهٔ نفرین‌هاست اینجا

که سر‌ریز می‌شودـ


اینجا خاورمیانه است

و پیشانی‌ آینه‌وارش/ دیری‌ست

قربانگاه مرثیه‌ها و وردهایی‌

آویخته بر شب‌ها و روزهای‌ ما


یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۴۰۲

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۴۰۲

 و شیری که از ‍‍پستان های تو می نوشید

زمین

در گرمای شهریور

تا ناکامی تاریخ را

التیام بخشد


بس نخواهد کرد


و در کمرگاه تابستان

دوباره سبز خواهد شد

عاشقانه ترین ترانه

که بوی گیسوان تو را

در باد 

منتشر می کند


وداع با خاطره ساز جنگل های گیلان

 گفتگوی روزنامه همشهری با مسعود بیزارگیتی

در این لینکhttps://www.hamshahrionline.ir/news/786817/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۴۰۲

رنجی که زندگی‌ست

 

و روی شانه‌ی مجهول

شلیک روشن معلومی‌ست/ دوشکا

چیزی که روی دهان می‌دود

زخم عمیق می‌زند


بیگانه‌ی کلمات زندگی‌ست

وقتی که شعله می‌کشد

درد صداها

در انحنای پر التهاب حنجره


و غلت شیرین‌ رویای دوست داشتن را

پر آشوب می‌کند

وقتی که چشم باز هنر را

نشانه می‌گیرد


سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۴۰۲

چاپ دوم ((بر شانه‌های راه))

 کتاب ((بر شانه‌های راه)) تازه‌ترین اثر 

مسعود بیزارگیتی که چاپ اول آن در زمستان ۱۴۰۱

 منتشر شده بود؛ در خرداد ۱۴۰۲ به چاپ دوم رسیده 

و روانه‌ی بازار گردید.




یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۴۰۲

چاپ دوم کتاب

کتاب(( بر شانه‌‌های راه)) اثر جدید مسعود بیزارگیتی
 که به تازگی انتشار یافته بود، بنا به اظهار ناشر، 
چاپ دوم آن به زودی منتشر و روانه بازار خواهد شد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۴۰۲

 ‏در زمستان زاده شدم

و دریای کلمات

زورق شعرم را

نگاهبانی می‌کند


خیابان‌ها و میدان‌های شهر

در خطوط نت‌هایم

پرچم گام‌ها بر می‌افرازند


و در افق نگاه‌ها

تاریخ زخم‌هاست

در بی‌نهایتِ روایت‌ها


در برابر جهان ایستاده‌ام

با قامت صدای تو

و باد

انتظار سرخ سحر را

بر گیجگاه شب می‌کوبد

 ‏بر صدایت

زخمی نشانده‌اند

                     بر صداها

در وهن حقیقت

که شاید

لهجه‌ی سستی باشد

و پاهای دختران‌

                   بی‌رویا


ولی گل داده است

                           بهار

روی لبان‌مان


سبزتر از جنگل

شکفته است ترانه‌ی آزادی

در صدای‌مان

 ‏چه اتفاق قشنگی‌ست

وقتی به تو فکر می‌کنم

واژه‌ها در من غلیان می‌گیرند


چون ماه

در ظلمت جهان می‌درخشی

و بر پنحره‌ی اتاقم عمود می‌شوی


زمانی دراز در تو می‌نگرم

آواره‌ی معنا 

در من حلول می‌کنی

و غزلی تازه در بلندای قامتت

شکفته می‌شود

 ‏وقتی که آمدی

در گام‌های تو دریا نشسته بود


در چشم‌های من

خیره بر افق

آذرخش حضورت

آینه‌ای می‌ساخت

در قاب روشن یک لبخند

در شعله‌های ساکت یک بوسه


در اندام هوش تو

روز است با درخشش فروردین

در خون لحظه‌ها


اینک

در ازدحام تو

محو می‌شوم

ای اشتیاق حیات


پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۴۰۲

 ‏

و شب

با رویای مه‌آلودش

بر من فرو می‌بارد

شبنم بامدادی را


و بر پلک نیمه خسته‌ی من

طومار بلند آرزوها 

نقش می‌زند


دلی به تماشای سبزه‌زاران می‌تپد

بهار آمده است

با یادگاری خونین اما

از سالی که گذشت

آتش‌ها در گلو و

جامه به خوناب


در فصل ملایم اندامت ولی

مرا گریزگاهی بود

به طعم زندگی


پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۴۰۱

 ...

درد

شگفتی زنده بودن است

و اندوه پنهان میان غلغله‌ی زخم‌ها

در غربت بی‌خویشی‌مان


کوچه‌ها که بن‌بست صدا می‌شوند

مرگ

میل زندگی می‌یابد


از کتاب تازه انتشار یافته:

بر شانه‌های راه/ مسعود بیزارگیتی


چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۴۰۱

 ‏بگذار

با پرده‌های صدایت

رها کنم

نت‌های خسته‌ی این خاک سرد را


تا زندگی

الفبای چشم‌های تو باشد

از معبر تصرف شعرها

روی حنجره‌های پر غرور


اکنون نفس‌های شهر

در آستانه‌ی بهار

بلندتر از صداها

شعله می‌کشد


گویی که نزدیک می‌شود

تعبیر خوابی که پیچیده دیری

به شولای نفرین روزگار


پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۴۰۱

انتشار کتاب جدید(بر شانه‌های راه)

 ‏پرونده امسال برای من با چاپ کتاب[بر آشوب شبنم و آواها]آغاز شد

https://www.isna.ir/news/1401050906780/%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%A8%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF

و با نشر کتاب جدید دیگرم[ بر شانه‌های راه] بسته می‌شود.دست مریزادی بر ناشرم.

سالی که پر از انسداد بود و اندوه و درد!


میراث ماندگار پچپچه‌ی شبانه‌هاست

وقتی که نام زن

درقامت بلند افرا

سبز می‌شود




شنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۱

 ‏اشک‌های بی‌قرار تو

زخم می‌زند

گوشه گوشه‌های افق را

و پشت گلبوته‌های خونین پیراهنت

آواز هزاران لب

به بیضه می‌نشیند


هراسَت مباد

از باد بی دلیل

دختر کوچک غمگینم


از ضلع لحظه‌ لحظه‌ی تصویرت

توفان

در تقاطع چشم‌ها

شعله می‌کشد


هراسَت

            مباد

که ضربان واژه‌هایم

به رنگ نبض توست



پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۴۰۱

 ‏وقتی که ابلیس شب

با قاه قاه ظلمانی

روی نگاه‌ها

هلهله بر پا می‌کند


چگونه مرا

به شنیدن صدایت

نیاز نباشد

ای که نام تو

سرآغاز خلق واژه‌هاست

مبتدا لحظه‌ها


به نوازش انگشتانت

بر پرده‌های راز

که زخم جهان را

با طعم لبانت

التیام می‌بخشد


ببین چگونه برهنه‌ می‌شود

این پرنده

در پژواک قامتت


چهارشنبه، بهمن ۰۵، ۱۴۰۱

 ‏ای ماه بی‌کران

نگاهت را

از فراز منظومه‌ی غمگین

به سمت مردگان زمین

هدایت کن


در شبی چنین مهیب

آنجا چه بسیار آرزوی پاک

فرو خفته‌

زیر تل خاک

برهنه

     غریب و

               سرد

 ‏به حوض می‌نگرم

به تصویر فریاد شاخه‌های زندانی

زیر سطح یخ‌زد‌ه در دی


مانده‌ام

با واژه‌های غریب

و معشوقه‌ای سوگوار

که با اشک‌هایش 

 نبض خیابان یخ‌زده را

گرم می‌کند

 ‏گویی که سطرهای هدایت

با اسلحه‌ی مایاکوفسکی

در ذهن من

به تفاهم می‌رسند

وقتی به دیدار چشم‌های تو

روایت پاییز را

ورق به ورق ادامه می‌دهم


آن چشم‌ها

-بوی خوش عاشقی- 

که در خشونت انبوه ساچمه

فرو بسته می‌شود


اینجا خیابان درازی

در رقص با شکوه گیسوی دختران

شب را

در اختران نو

تازه می‌کند

 ‏

شبنم سحر ندیده

شعله‌ می‌کشی میان ظلمت و سکوت

می‌روی


گاه پر کشیدن‌ات نبود

ای درخت آرزوی بی‌کران

وقت رفتن‌ات نبود

شنبه، دی ۱۷، ۱۴۰۱

 ‏

بر چشم‌های مضطرب زنی

درنگ می‌کنم

در انتظار جگرپاره‌اش

راه را می‌پاید


و در سپیده‌دمی

جسدش را به آغوش می‌برد

پنجشنبه، دی ۰۸، ۱۴۰۱

 ‏و هر تخته و ساطوری

روایت بی‌انتهای هزار و یک شب

در سیمای آشنای عذاب


با لخته‌های سرخ خاطره

که بی امان

حافظه را می‌کاوید


و خط ارغوانی شقایق‌

زیر تازیانه‌ی حماسه می‌رست


در امتداد نگاه‌ها

می‌سوخت افق

در شعله‌های جنون جهان

 و رویای راه

تاول خونین

بر اوراق قصه‌مان


 ‏زلال‌تر از آب

روشن می‌شوی

میان شعرهای من

و در برابر ظلمتی عظیم

قیام می‌کنی


که آفتاب

سرنوشت سرزمین ماست

اگر چه تنگنای جهان

نیزه‌های خونینی‌ست


ولی آن برگ‌های سبز

-افرای استوار-

با شبنم زلال

تمثیل عاشقانه‌ی هستی‌ست

با بازوان رها

در عمق جان ما


پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۴۰۱

 

شب به دیدار ما رسید

و روی جاده‌های وحشت

واژه‌های متعلق به لبان ارغوانی

می‌شکفتند

در اعماق سینه‌های معصوم

در اشک‌های شاهد بی تاب


شب

که از لابه‌لای جنگل پاییز

فرو می‌ریخت

برحصار سکوت‌مان


خطه‌ی پر اندوه چشم‌ها بود

جاری بر چارسوی انتظار


چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۴۰۱

 

و مثل شعله‌‌های گرم شقایق

در چشم یاران هم‌صدا

پرواز می‌داد

چلچله‌های امید را


دریغ و درد

چو آفتاب منهزم

اکنون فرو شکست

در زیر آسمان مطلق مغرب

با سوگ‌سرود شبی پر خون

در عالم هراسان

ز شادی راه‌های روشن فردا


و از کنار پنجره اکنون وزید

بر ریشه‌های قلبم

سوز شبانه‌ترین فریاد



سه‌شنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۱

...نقاشی از جمله هنرهایی است که نظر منتقدان مکتب

 روانکاوی را به خود جلب کرده است. آنان بر پایه‌ی تصاویر

 و خطوط نقاشی، گاه تحلیلی جنسی به دست داده و برخی 

علامت‌ها را سمبل یا نماد اعضای جنسی می‌دانند. این امر به 

ویژه در مجسمه‌سازی، هنر حکاکی و معماری کاربرد بیشتری 

پیدا می‌کند. حال آن که هنرمندان نقاشی همچون 

کته‌کل‌ویتس، داوید‌آلفاروسی‌که‌ایروس، رپین، گویا و بسیاری

 دیگر، خلاقیت‌های فردی‌شان را در گرو ارتباط توده‌ای و

 آگاهی دمکراتیک و انقلابی‌شان می‌دانستند و هنر خود را در

 خدمت انسان‌دوستی و ارتقإ روان اجتماعی در می‌آوردند....



از کتاب:

از منظر روایت‌ها(نقد ادبی)/ مسعود بیزارگیتی

 ....

جهان‌نگری پابلو نرودا، در شمول نگاه عام شاعر به مبارزه 

برای رستاخیز انسان‌ها و نبردشان برای رهایی از ستم

 استثمار است. این نبرد از مشخصه‌های ثابت زندگی شاعر

در تمامی حیات ادبی وی می باشد:


این رنج‌های دور دست رنج‌های مایند

و مبارزه برای ستمدیدگان با طبیعت من گره خورده است

                                            ((پایان عشق آوا))


و این رستاخیز در زبان ادبی وی، جلوه‌ای گاه تغزلی و گاه

حماسی می‌یابد....


از کتاب:

از منظر روایت‌ها(نقد ادبی)/ مسعود بیزارگیتی

از منظر روایت‌ها



دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۴۰۱


چه لحظه‌های شومی

نصیب من

تمام راه به ظلمت 

و خانه در دقایق ویران


افق به چشم گریان

چو فولاد سرخ

مشتعل می‌گشت


به سان مانده‌ی راهی

چشم به آسمان دادم

لبریز ابرهای تباهی

و بر کرانه‌ی وحشت

در مدار سکوتی نجیب

فرو ماندم

جمعه، آذر ۲۵، ۱۴۰۱

 

‏چقدر غمگینیم

گویی قرن‌هاست

حافظه‌ها

در این سرزمین

باری‌ سنگین

روی فراموشی‌ست

و عاشقیت

تنها تشریفاتی‌

برای اعتبار روزمره‌گی‌ها


دردا از ماه بی‌رونق

بر سرمای درون

که از دوستت دارم‌ها سرودن

به تبسمی بی‌قاعده گذشتن است

تنها

در مسیر دو نگاه

بر خاطره‌های این وطن



‏در مسیر کلمات می‌روم

و زیر سایه‌ی افرا

چادری می‌گشایم

تا نام‌ها را

مرور کنم


مرگ

نام دیگر سوختن بود

استاده در برابر گوری

به وسعت یک سرزمین

خونی

با بوی سرخ حماسه


دروغ

درد رایج زیستن

و جهان

جایگاه ذهن جنونی

در امتداد زخم‌های گرم

و پرسه‌های خیابان

درد تازیانه

بر امضا‌ ٕ روزمره‌گی‌ها


شنبه، آذر ۱۲، ۱۴۰۱

 

سکوت شبانه‌ات

شعر مرا بی روایت نمی‌کند

چرا که چهره‌ات را

به ماه بخشیدم

تا نگاه خاموش کلمات را

همیشه روشن نگه دارد


جهان چه تاریک است

گویی دیر زمانی‌ست

میان صدایت دفن گردیده‌ام

تا هر زمان که به سخن درآیی

دوباره تولد یابم


یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۴۰۱

 ‏

دوستت دارم

و در سایه‌سار نامت

باز می‌جویم

               خود را

اندوه این سرزمین را

و ترانه‌ای

که روی حنجره‌های زخمی

بی‌قراری می‌کند


شب است و

خیالم تنها

از معبر دهان تو

واژه‌های شعر را

در کوی و برزن

تکثیر می‌کند


مرا به نهایت سکوتت

فرا بخوان


جمعه، آذر ۰۴، ۱۴۰۱

 

‏و دختری که نامش

قامت بلند فریاد است

زیر آسمان کبود این سرزمین می‌خواند:

-خدایا خدایا چه وقت

بر چشم‌های من

نظر می‌کنی

گلوی خیابان

از اشک‌های شورمان

نفس تازه می‌کند

خدایا

نگاه کن!


و معشوقه‌ای‌ست او که هر بامداد

بر آفاق شعر من

طلوع می‌کند

و بوسه‌هایش

قد باغ‌های جهان

جوانه می‌زند


پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۴۰۱


‏سراپا درد می‌شوم

به تماشای این سرزمین که می‌ایستم

و شریان‌هایم

رنگین کمان رویایی‌‌ست

بر اضلاع این خاک سرخ

که نام‌ها در خاطراتش

مکرر می‌شوند


و کلمات

که خلق می‌شوند

در شبنم سحرگاهان

به غسل تعمید می‌رسند

تا بر فراز افراها

زاری‌ها را

بر شانه‌های باد

تکثیر کنند


-آه

لبخندهای بی‌گناه


چهارشنبه، آذر ۰۲، ۱۴۰۱

 

‏شبانگاه است و

واژه‌ای نمی‌یابم

در ابتدای تخیل‌ات


هوای هر آنچه می‌گذرد

بر اتفاق و روایت

گرفته است و خاکستری‌


بگو چگونه گذر کرد/ بر تو

سرعت حادثه

و التهاب حنجره‌ات

از چگونه سرودن

چگونه نوشت


تو غایت راهی

و رستن هر گیاه

از نگاه تو

رفتار می‌گیرد


رخداد عاشقیتی

در زخم‌های محال


 

‏زوزه می‌کشند

تمام جاده‌های بی‌افق

گیسوی مادران عزادار

که پرچم رویای زندگی‌ست

مرثیه‌ی طولانی را

به حنجره‌ی باد می‌بخشد


در مسافت هستی

بر دو سوی بهت راه

خیره می‌شوم

و روی کاسه‌ی چشمانم

خال‌های مرگ می‌رویند

و لشکر خفتگان

تقاطع جاده‌ها را

تاریک می‌کنند


شبی بلند

پرسه می‌زند


‏درخت‌ها

شاعران سکوت‌اند

راویان صادق تاریخ


بی‌سوار چگونه می‌گذرد

ارابه‌های شادی این عصر

روی رد روان اشک‌

کدام پلک می‌جنبد

در ساعت سکوت

لحظه‌های ویرانی


وقتی که ترس

ازشانه‌هامان می‌گریزد

شهر

رفتار هلهله می‌گیرد

و شب

با نور اشک‌آور

چراغانی می‌شود


لب‌ها

ز بوی دود و غزل

یگانه می‌گردند

خیابان‌ها کش می‌آیند

روی بغض‌ عاشقان جوان

و سپیده‌‌دمان

از ارتفاع زخم‌ها

پل می‌زند

بر اتفاق معصوم دست‌ها

وقتی که لهجه‌ی آزادی

خطوط افق را ترسیم می‌کند


جمعه، مهر ۰۸، ۱۴۰۱

 

‏پاییز می‌آید

و آوازهای رنگینش

بر استوای خونین دهان زنان

عصب می‌گشاید


نیکا باشد

یا ژینای زندگی

و یا دختران به خون نشسته‌ی کابل

فرقی نمی‌کند


زمین

بر گسترای زندگی

نطفه در خنکای دستان دختران دارد

و سپیده‌‌دمان

           آوازی‌ست 

برآمده از جنبش لبانی

تا نام زن

هجاهای متبرک آن باشد


دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۴۰۱

 

‏بر سردابه‌ی این سرزمین

اینک زنی‌ست

که آزادی را

بر اجتماع دوستت دارم‌ها

صیقل می‌زند


و بر آشوب گیسویش

پر می‌کشند

پرندگان جوانی

انا الحق گویان

ترجیع نبض حرکت دست‌ها


و چشم‌هایش

دو فانوس روشن تاریکی

در مکاشفه‌ی ماه و

الفبای عاشقی

در لحظه‌های معلق امیدهای ما


#مهسا_امینی

www.bizargiti.com


 

برای قامت آوازت

و استواری یک یقین

که انسان

حماسه‌ی زندگی‌ست


برای خاطر آرام گرفتن

در فاصله‌ی میان دو پلکت

و لهجه‌ی صدایی

که با رایحه‌ی شمالی‌ترین جنگل خاموش 

و شبنمی منتشر بر برگ

در گلوی شب

جار می‌زند


در پس جداره‌ی این جهان

چه می‌گذرد

که غرور فاصله‌ها

نمی‌شکند

تا صورت زیبایی

‏بر سینه‌ی عاشقان جوان

فشرده شود


دریغا الفبای پاییز

که با بوی آتش و خون

رنگ ارغوان گرفت

و چشم‌های نمناک زنان

بی‌کفش و بی‌کلاه

سرگشته در تلاطم حادثه

چیزی شبیه آرزوهای منتظر


خط به خط سوز می‌کشد

تپش‌های قلبم

برای آن که

از دوستت دارم‌ها

کلیدی بسازد

برای دستانت 


 

‏گویی که عقربه‌های شهر

با بوی تند فلزها و دودها

به سمت فردا

نفس می‌کشند


چرا که خیابان و

میدان و

هر محله‌ کنون

با راز چشم‌های سوخته آشناست


نیمه‌‌ شب است و

مادران مضطرب

از پشت پنجره

انتظار می‌کشند:


-بر می‌گردد آیا

فرزند نوجوان من

یا آغشته‌ پیرهنش باز

به بوی آتش و خون

در این زمان


 

امشب عزیزم 

اگر نسرایم

برای موج‌های اشک‌آلود

بر جاده‌های این سرزمین غم‌زده 

که رنگ ارغوان دارد


فردا سرافکنده

باید بگریم

برای تو


من

به رنگ صدایت

می‌دهم به دستها 

پرچم شعر امید را


از آستان رنج تو

                     می‌زنم

روی دیوار جاده‌ها

نقش سپید را


همراه شو

محبوب من

وقت است بسرایم

برای ژینا

-که زندگی‌ست-

شعر جدید را


اکنون زمان خیابان و

                        لب‌ها و 

                            دست‌هاست


اکنون که چشم‌ها

شعله‌ور از رنج زندگی‌ست

من

با دست‌های جوان تو

خواهم کشید

در سرزمین شعر

‏نفش و نگار هزار آرزوی پاک


مغرور رویای نام توام

ولی

از کشتزار عشق‌مان

هر بامداد

طلوع می‌کنم

با بوسه‌های تازه

بر سر سرو جوان‌مان


اکنون

طلوع تازه‌ی آهنگ‌هاست

که می‌نشیند

روی لبان مان


#مهسا_امینی

www.bizargiti.com