کتاب
«بیان اندیشه در موسیقی»، نوشتهی ارزشمند سیدنی فینکلشتاین، ، تلاشی است برای فهم
موسیقی نه به مثابه هنری صرفاً انتزاعی و مستقل از جهان انسانی، بلکه بهعنوان
شکلی از بیان تجربههای فردی و جمعی، مناسبات اجتماعی و دگرگونیهای تاریخی. ساختار
فصلهای کتاب، از بحث «موسیقی و تصویرهای انسانی» تا بررسی موسیقی در نسبت با
دربار، کلیسا، ستیز اجتماعی، هنر برای هنر و آزادی ملی، نشان میدهد که نویسنده میخواهد
رابطهٔ صورت موسیقایی و محتوای تاریخی و انسانی آن را در مرکز تحلیل قرار دهد.
وجه
تاریخی
اهمیت
اصلی کتاب در مقابله با تلقی تاریخ موسیقی بهعنوان رشتهای از شاهکارهای مستقل و
زندگینامههای آهنگسازان بزرگ است. فینکلشتاین میکوشد تحولات سبکها و فرمهای
موسیقایی را با دگرگونیهای اجتماعی و فرهنگی پیوند دهد؛ به این معنا که موسیقی را
نمیتوان کاملاً بیرون از نهادهایی چون کلیسا، دربار، مناسبات طبقاتی و جنبشهای
آزادیخواهانه فهمید.
این
رویکرد، بهویژه در نقد تصور خودبسندگی هنر، ارزشمند است؛ زیرا توجه ما را از تاریخ
صرفِ فرمها به شرایط تاریخی امکان پیدایش و تحول آنها منتقل میکند. بااینحال،
خطر روش نویسنده آن است که گاه تاریخ موسیقی را بیش از اندازه تابع تاریخ اجتماعی
کند. رابطهٔ میان ساختارهای اجتماعی و تحول زبان موسیقی، رابطهای مستقیم و یکسویه
نیست؛ آهنگساز، سنت موسیقایی، امکانات سازها، قواعد هارمونی و منطق درونی فرم نیز
در این فرایند نقش دارند.
بنابراین،
تصور بر این است که ارزش تاریخی کتاب بیش از آنکه در ارائهٔ یک تاریخ جامع و بیطرفانه
از موسیقی باشد، در پیشنهاد نوعی تاریخنگاری اجتماعی موسیقی است.
وجه
نظری و زیباییشناختی
مهمترین
فرض نظری کتاب این است که موسیقی، حتی هنگامی که فاقد موضوع یا روایت مشخص است، میتواند
تجربهای انسانی و اجتماعی را بیان کند. نویسنده با این فرض، میان انتزاعیبودن
زبان موسیقی و بیارتباطی آن با زندگی انسانی تمایز میگذارد. موسیقی ممکن است
همچون نقاشی، تصویر دیداری از جهان عرضه نکند، اما میتواند پاسخهای عاطفی و روانی
انسان به جهان را در قالب سازمان صوتی متجسم سازد.
نقطهٔ
قوت این نظریه، عبور از دوگانهٔ سادهانگارانهٔ «موسیقی انتزاعی» و «موسیقی دارای
معنا» است. در این دیدگاه، معنا لزوماً در قالب داستان، تصویر یا مفهوم معین ظاهر
نمیشود؛ بلکه میتواند در حرکت ملودیک، تنش و رهایی هارمونیک، ریتم، بافت و
سازمان زمانی اثر حضور داشته باشد.
با این
حال، نظریهٔ بیان در کتاب نیازمند تفکیک دقیقتری میان سه سطح است: تجربهٔ تاریخی
آهنگساز، ساختار عینی اثر و تجربهٔ شنونده. این سه سطح الزاماً بر یکدیگر منطبق نیستند.
همچنین، اجتماعیبودن منشأ یک اثر به این معنا نیست که معنای زیباییشناختی آن را
بتوان به یک مضمون اجتماعی مشخص فروکاست.
از
همین منظر، بحث کتاب دربارهٔ «موسیقی ناب» و «هنر برای هنر» اهمیت خاصی دارد؛ اما
نقد این مفاهیم هنگامی قانع کنندهتر خواهد بود که استقلال نسبی منطق موسیقایی و
ظرفیت اثر برای تولید معانی گوناگون نیز به رسمیت شناخته شود.
«بیان
اندیشه در موسیقی» کتابی ارزشمند در دفاع از فهم تاریخی و اجتماعی موسیقی است.
دستاورد اصلی آن، یادآوری این نکته است که موسیقی نه محصول ذهنی منزوی از جهان،
بلکه یکی از شیوههای بیان تجربهٔ انسانی است. محدودیت نظری آن نیز در این خطر
نهفته است که گاه میان معنای اجتماعی اثر و ساختمان موسیقایی آن پیوندی بیش از
اندازه مستقیم برقرار میکند.
در یک
ارزیابی نهایی، میتوان گفت سیدنی فینکلشتاین در گشودن افق اجتماعی و تاریخی موسیقی
موفقتر از صورتبندی یک نظریهٔ کامل دربارهٔ سازوکارهای درونی بیان موسیقایی است.
ازاینرو،
کتاب برای ورود به زیباییشناسی اجتماعی موسیقی بسیار سودمند است، اما بهتر است در
کنار تحلیل دقیق فرم، هارمونی، ریتم و بافت موسیقایی خوانده شود تا تفسیر اجتماعی
جایگزین شنیدن و تحلیل خود اثر نشود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر