«با پچپچهی پاییز» احسان طبری، نوشتاری است
که در مرز میان نثر، شعر، خاطره، تأمل فلسفی و روایت شاعرانه حرکت میکند. مهمترین
ویژگی آن را شاید بتوان در نسبت ویژهای جستوجو کرد که میان تخیل و تصویر برقرار شده
است. در این اثر، تصویر صرفاً آرایهای برای زیباتر کردن نثر نیست؛ بلکه یکی از اصلیترین
شیوههای اندیشیدن و پیش بردن متن است.
نویسنده در دیباچه نیز از انباشت «تصویرها»ی انسان
و از باغ عاطفه و اندیشهای سخن میگوید که پشت هر سطر شکل گرفته است. بنابراین، تصویر
از همان آغاز بهعنوان یکی از پایههای ساختمان اثر معرفی میشود.
نثر شاعرانه و منطق تصویر
یکی از نخستین ویژگیهای «با پچپچهی پاییز»، گسست
نسبی آن از منطق خطی و روایی نثر متعارف است. متن بیش از آنکه بر پیرنگ، حادثه و توالی
علت و معلولی استوار باشد، بر حرکت ذهن از تصویری به تصویر دیگر بنا شده است. در چنین
ساختاری، تصویر همچون واحدی مستقل و در عین حال پیوسته با تصاویر پیشین و پسین عمل
میکند. از دریای خزر و دارکوب و افرا و مارمولکها گرفته تا باران، ابر، علف خیس و
گل، طبیعت پیوسته در حال تبدیل شدن به زبان دیگری برای بیان تجربهی انسانی است.
از همین رو، توصیف در این اثر به معنای متعارف
کلمه «توصیف» نیست. عناصر طبیعت فقط دیده نمیشوند؛ جان میگیرند، حرکت میکنند و در
شبکهای از عواطف و مفاهیم قرار میگیرند. «پاییز» نیز صرفاً یک فصل نیست، بلکه به
نشانهای چندلایه برای زوال، گذر زمان، خاطره و در عین حال امکان زایش دوباره تبدیل
میشود. در اینجا، طبیعت به پسزمینهی جهان انسانی محدود نمیماند؛ بلکه بخشی از
خودِ تجربهی انسانی است.
وفور تصویر و گسترهی تخیل
گسترهی تخیل در این کتاب از تصویرهای حسی و طبیعی
آغاز میشود و به قلمروهای اسطورهای، تاریخی و فلسفی گسترش مییابد. از «پادشاهان
تگرگ و ستارگان بانگزن» تا سیمرغ ، سقراط، عینالقضات، ابنمقفع و زرتشت، جهان متن
پیوسته میان اکنون و گذشته، واقعیت و اسطوره، فرد و جمع در حرکت است. این نامها و
ارجاعات تاریخی صرفاً اطلاعاتی بیرون از متن نیستند؛ در دستگاه تخیل نویسنده به عناصر
زندهای بدل میشوند که در کنار طبیعت و خاطره حضور دارند.
از این منظر، تخیل در «با پچپچهی پاییز» نوعی
گریز از واقعیت نیست، بلکه شیوهای برای کشف لایههای پنهان آن است. واقعیت بیرونی
هنگامی که وارد قلمرو تخیل میشود، شکل دیگری پیدا میکند: درخت، باران، تگرگ، ستاره،
اسب، پرنده و حتی واژه، همزمان جسم و نشانه میشوند. همین امر باعث میشود که متن،
حتی در لحظاتی که از جهان تاریخی و اجتماعی سخن میگوید، همچنان کیفیتی شاعرانه و تصویری
خود را حفظ کند.
تصویر بهمثابه اندیشه
یکی از نقاط قوت اثر آن است که تصویر در بسیاری
از موارد به جای آنکه اندیشه را تزئین کند، خود حامل اندیشه میشود. تعبیر «شمشیر
واژهها» نمونهی روشنی از همین وضعیت است. واژه در اینجا دیگر تنها وسیلهی بیان
نیست؛ به کنش، مقاومت و امکان تغییر تبدیل میشود. در بخشهای دیگر نیز تصویر «آدمیزادگان»
به صورت شورشیان کنجکاو، موران خردمند و قافلهای در حرکت، تصویری است که همزمان یک
تلقی فلسفی از انسان را نیز منتقل میکند.
در نتیجه، ساختار متن را نمیتوان به دو بخش «تصویر»
و «فکر» تقسیم کرد. فکر غالباً از دل تصویر بیرون میآید و تصویر نیز در مسیر شکلگیری
خود به مفهومی اندیشیده تبدیل میشود. این همان نقطهای است که نثر شاعرانهی اثر از
نثر توصیفی فاصله میگیرد و به نوعی «نثر اندیشمندانهی تصویری» نزدیک میشود.
حرکت از من به ما
در بسیاری از بخشها، تخیل شخصی به تخیل جمعی و تاریخی تبدیل میشود. «من» شاعرانهی متن، در ادامه به «ما»یی گستردهتر بدل میشود؛ «ما»ی انسانها، شورشیان، شهیدان یا کسانی که در جستوجوی معنا و رهاییاند. این حرکت سبب میشود که تصاویر شخصی از محدودهی تجربهی فردی فراتر بروند و معنایی اجتماعی و تاریخی پیدا کنند.
از این منظر، وفور تصویر در کتاب فقط حاصل حساسیت زیباییشناختی نویسنده نیست؛ با نوعی میل به بازسازی جهان نیز ارتباط دارد. جهان موجود در متن، جهانی است که باید دوباره دیده و نامگذاری شود. بنابراین، تصویر شاعرانه در اینجا هم ابزار شناخت است و هم ابزار آفرینش.
پیوند اسطوره، تاریخ و خاطره
یکی از ویژگیهای مهم ساختار تخیلی کتاب، همنشینی زمانهای گوناگون است. اسطوره، تاریخ و خاطره در یک زمان خطی قرار نمیگیرند؛ بلکه در ذهن شاعرانهی متن روی یکدیگر میلغزند. چهرههای تاریخی و اسطورهای، مانند عناصر طبیعی، از جایگاه صرفاً تاریخی خود خارج میشوند و به نشانههایی برای تجربهی اکنون تبدیل میشوند.
در همین زمینه، خاطره نیز بیشتر از آنکه به شکل
گزارشی و مستند ظاهر شود، به صورت تصویر بازمیگردد. گذشته در «با پچپچهی پاییز» چیزی
نیست که صرفاً به یاد آورده شود؛ چیزی است که دوباره دیده، شنیده و احساس میشود. از
اینرو، زمان نیز کیفیتی تصویری پیدا میکند و خاطره با طبیعت، فصل و فرسایش اشیا پیوند
میخورد.
خطر اشباع تصویری
با وجود قدرت چشمگیر تخیل، وفور تصویر در برخی
بخشها میتواند به مرز «اشباع تصویری» نزدیک شود. هنگامی که تصاویر پیدرپی و با فاصلهی
اندک بر روی یکدیگر قرار میگیرند، گاه مجال مکث و تأمل از خواننده گرفته میشود. در
چنین لحظاتی، هر تصویر پیش از آنکه فرصت کند در ذهن تثبیت شود، با تصویر بعدی جایگزین
میشود.
این نکته البته بیش از آنکه نقصی بنیادین باشد،
پیامد طبیعی انتخاب زیباییشناختی اثر است. نویسنده آگاهانه نثر خود را در معرض فوران
تخیل قرار داده است و همین فوران، از یک سو به متن انرژی و تشخص میدهد و از سوی دیگر،
در بعضی مواضع از تمرکز تصویری آن میکاهد. در نتیجه، یکی از مهمترین تجربههای خواندن
کتاب، نوسان میان لذتِ وفور و نیاز به مکث است.
پچپچهی پاییز؛ تصویر مرکزی اثر
عنوان کتاب را میتوان یکی از کلیدهای ورود به
جهان آن دانست. «پچپچه» صدایی آرام، درونی و نیمهشنیدنی است؛ در حالی که «پاییز» فصل
زوال، تغییر و گذار است. ترکیب این دو، از همان ابتدا رابطهای میان صدا، زمان، خاطره
و تغییر برقرار میکند. پاییز در متن نه فقط نشانهی پایان، بلکه لحظهای میان زوال
و زایش است؛ چنانکه خود متن نیز بارها از حرکت از زوال به سوی امکان تولد دوباره سخن
میگوید.
در پایان، «با پچپچهی پاییز» را میتوان تجربهای
دانست که در آن نثر میکوشد امکانات شعر را در درون خود جذب کند، بیآنکه کاملاً به
شعر منظوم تبدیل شود. گسترهی تخیل، تنوع منابع تصویری، همنشینی طبیعت و تاریخ، و
تبدیل تصویر به حامل اندیشه، مهمترین ویژگیهای ساختاری این نثر را شکل میدهند.
ارزش اصلی اثر در همین توانایی نهفته است: جهان
بیرونی را به جهان درونی پیوند میدهد و از عناصر عینی، چشماندازهای ذهنی و فلسفی
میسازد. اگر در برخی بخشها کثرت تصویرها به تراکم بیش از اندازه میانجامد، همین
تراکم نیز بخشی از منطق زیباییشناختی اثر است؛ منطقی که میخواهد جهان را نه در سکون
و توضیح، بلکه در حرکت مداوم تصویرها، تداعیها و صداها تجربه کند. از این منظر، «با
پچپچهی پاییز» بیش از آنکه مجموعهای از توصیفهای شاعرانه باشد، متنی است دربارهی
خودِ امکان دیدن و دوباره دیدن جهان؛ جهانی که در آن، طبیعت، خاطره، تاریخ، اسطوره
و اندیشه در یک شبکهی زندهی تخیل به هم میپیوندند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر