پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۴۰۵

تجربه‌ی شاعرانه در معماری اجتماعی/ زیبایی‌شناختی

 


 

 

در شعر محمد مختاری، «امر اجتماعی» را نمی‌توان صرفاً به معنای حضور موضوعاتی چون فقر، محرومیت، کوچ، جنگ، استثمار یا مناسبات قدرت فهم کرد. اجتماعی‌بودن شعر او پیش از آن‌که در مضمون آشکار شود، در نحوه‌ی دیدن جهان، سازمان‌یافتگی تصاویر، انتخاب واژگان و حرکت زبان حضور دارد. به بیان دیگر، جامعه برای مختاری فقط موضوع شعر نیست؛ بلکه به یکی از عناصر سازنده‌ی منطق درونی شعر تبدیل می‌شود. از همین رو، خواندن شعرهای او صرفاً از منظر «شعر متعهد» یا «شعر اجتماعی» کافی نیست؛ زیرا مسئله‌ی مهم‌تر این است که تجربه‌ی تاریخی و اجتماعی چگونه در زبان شعری دگرگون می‌شود و از سطح گزارش واقعیت به سطح تخیل و زیبایی‌شناسی ارتقا می‌یابد.

در این معنا، می‌توان گفت شعر مختاری بر دو منطق هم‌زمان حرکت می‌کند: منطق اجتماعیِ تجربه و منطق زیبایی‌شناختیِ بیان.

منطق نخست، جهان را به‌مثابه عرصه‌ی مناسبات انسانی، فقر، خشونت، نابرابری و تاریخ می‌بیند؛ منطق دوم می‌کوشد این واقعیت را از شکل مستقیم و گزارشی بیرون آورد و در قالب تصویر، استعاره، تکرار، موسیقی کلام و ساختمان روایی شعر بازسازی کند. ارزش بسیاری از شعرهای مختاری دقیقاً در همین نقطه‌ی تلاقی شکل می‌گیرد.

در شعر «بلوچ»، برای مثال، جغرافیا دیگر صرفاً یک پس‌زمینه نیست. فلات، کویر، لوت، عمان، تفتان، خاک، شورابه و کوچ، همگی به عناصر زنده‌ی تجربه‌ی انسانی بدل می‌شوند. شعر با تصویری از «دایره‌ی پرشتاب از هم پاشیدن» آغاز می‌شود و سپس در مجموعه‌ای از تصاویر فشرده، جهان طبیعی را به جهان اجتماعی پیوند می‌دهد: «چرخش ویرانگان به دامن فقر»، «زخم عمیق فلات» و «منحنی کوچ در تقاطع مرگ». در اینجا جغرافیا و جامعه از یکدیگر تفکیک‌پذیر نیستند. فقر در دل خاک و اقلیم نشسته است و طبیعت نیز همچون موجودی زخمی در تجربه‌ی تاریخی انسان ظاهر می‌شود.

همین نکته یکی از ویژگی‌های مهم زیبایی‌شناسی اجتماعی مختاری است: او واقعیت اجتماعی را از طریق تبدیل آن به تصویر طبیعی بیان می‌کند، اما طبیعت را نیز از معنای اجتماعی خالی نمی‌گذارد. «زخم فلات» تنها یک استعاره‌ی زیبا نیست؛ فلات در اینجا به پیکر انسانی و تاریخی تبدیل می‌شود. در نتیجه، «زخم» هم‌زمان خصلتی جغرافیایی، انسانی و تاریخی پیدا می‌کند. این هم‌پوشانی حوزه‌ها سبب می‌شود که شعر از گزارش اجتماعی فاصله بگیرد و به ساختن یک جهان استعاری دست بزند.

در بخش دیگری از همین مجموعه، تصویر «ریگ و روایای گرسنگی» و «سایه‌ی سیارگان تنهایی» نشان می‌دهد که چگونه گرسنگی از یک وضعیت اقتصادی به یک وضعیت هستی‌شناختی تبدیل می‌شود. در اینجا گرسنگی فقط نبود غذا نیست؛ کیفیتی است که «چشم و دل» را تهی می‌کند و حتی نسبت انسان با جهان را تغییر می‌دهد. تصویر «خشکی‌پستان دام و زن» نیز از همین جنس است: خشکی، هم در طبیعت و هم در بدن انسانی رخ می‌دهد و به این ترتیب، بحران اجتماعی در ساختار استعاری شعر رسوب می‌کند.

این شیوه‌ی بیان را می‌توان یکی از وجوه اصلی «منطق زیبایی‌شناختی» شعر مختاری دانست. شاعر نمی‌گوید جامعه فقیر است، انسان گرسنه است یا مردم گرفتار محرومیت‌اند؛ بلکه فقر و گرسنگی را به صورت شبکه‌ای از تصاویر به وجود می‌آورد. بنابراین، خواننده با یک گزاره‌ی سیاسی یا اجتماعی روبه‌رو نیست، بلکه وارد جهانی می‌شود که در آن خاک، بدن، آفتاب، حیوان، کودک، کوچ و مرگ یکدیگر را معنا می‌کنند.

از این منظر، کودک در شعرهای مختاری جایگاهی ویژه دارد. کودک، غالباً نقطه‌ی برخورد انسان و تاریخ است؛ موجودی که هنوز در جهان اجتماعی تثبیت نشده، اما از همان آغاز در معرض خشونت و فقر قرار گرفته است. در قطعه‌ای از «سندباد» می‌خوانیم: «کودک ناچاره با شارت اندام / ملعبه‌ی قصه را به صحرا می‌تاراند». و بلافاصله جهان کودک با «گله»، «دشت»، «علف»، «شکم خاک» و «جامه‌ی فرسوده‌ی پدر» پیوند می‌خورد. در اینجا کودک نه یک شخصیت فردی با روان‌شناسی مستقل، بلکه نشانه‌ای از تداوم تاریخی محرومیت است. او میراث‌دار فقر است؛ «جامه به جامه» از گذشته عبور می‌کند و در «آفت قناعت موروث» گرفتار می‌شود.

این «موروثی‌شدن» فقر یکی از مهم‌ترین نقاط اتصال منطق اجتماعی و زیبایی‌شناسی در این شعرهاست. شاعر به جای ارائه‌ی یک تحلیل جامعه‌شناختی، آن را در حرکت تصاویر بیان می‌کند. «جامه‌ی فرسوده‌ی پدر» بدل به استعاره‌ای از انتقال تاریخی محرومیت می‌شود. بنابراین، یک شیء بسیار ساده و روزمره، یعنی لباس، بار تاریخی پیدا می‌کند. زیبایی‌شناسی شعر دقیقاً از همین جابه‌جایی معنا شکل می‌گیرد: شیء از سطح واقعیت عینی به سطح نمادین صعود می‌کند، بی‌آن‌که پیوند خود را با واقعیت از دست بدهد.

در اینجا «سندباد» نیز صرفاً یک شخصیت روایی نیست. سندباد، در ساختار شعر، به نوعی صورت اسطوره‌ایِ انسانِ در سفر تبدیل می‌شود؛ اما این سفر دیگر سفر قهرمان افسانه‌های شرقی برای کشف جهان و ثروت نیست. سفر او از «وادی هلاک» آغاز می‌شود و از «گذر تفت فلات» می‌گذرد. در نتیجه، اسطوره‌ی سفر دگرگون می‌شود و به استعاره‌ای برای وضعیت تاریخی انسان معاصر تبدیل می‌گردد

این جابه‌جایی اهمیت زیادی دارد. مختاری از اسطوره برای گریز از واقعیت استفاده نمی‌کند؛ برعکس، اسطوره را به دستگاهی برای دیدن واقعیت تبدیل می‌کند. سندباد در جهان جدید با «رگان مرگ» سفر می‌کند، «خانه به خانه درون زخم» می‌نشیند و از جغرافیایی عبور می‌کند که به‌جای سرزمین شگفتی‌ها، سرزمین محرومیت و مرگ است. در چنین ساختاری، اسطوره کارکردی انتقادی پیدا می‌کند.

از همین رو، زبان شعر نیز غالباً زبانی آرام و توصیفی نیست. حرکت فعل‌ها، تکرار واژه‌ها و انباشت تصاویر، نوعی فشار و شتاب ایجاد می‌کند. ترکیباتی مانند «شهر به شهر»، «خانه به خانه»، «گله به گله»، «دشت به دشت»، «گام به گام» و «صف به صف» صرفاً تکرارهای لفظی نیستند. این تکرارها ریتم اجتماعیِ حرکت و تداوم را در ساختار زبان بازسازی می‌کنند. انسان در شعر مختاری اغلب در حال عبور، کوچ، فرار، جست‌وجو یا تحمل است؛ و زبان نیز همراه او حرکت می‌کند.

این ویژگی را می‌توان یکی از مهم‌ترین نقاط قوت زیبایی‌شناسی شعر دانست: ریتم شعر حامل معناست. اگر شاعر فقط درباره‌ی کوچ سخن می‌گفت، با یک مضمون اجتماعی روبه‌رو بودیم؛ اما هنگامی که خود زبان در قالب تکرار و حرکت نحوی، حالت کوچ و استمرار را به وجود می‌آورد، امر اجتماعی به امر زیبایی‌شناختی تبدیل می‌شود.

در شعر «بلوچ» نیز همین وضعیت دیده می‌شود. واژگان جغرافیایی و طبیعی پی‌درپی ظاهر می‌شوند: فلات، لوت، عمان، تفتان، خاک، شورابه، ماسه و هامون. اما این وفور عناصر جغرافیایی صرفاً برای ایجاد فضای بومی نیست. جغرافیا به نوعی بدن اجتماعی شعر تبدیل شده است. شاعر، انسان محروم را از محیطش جدا نمی‌کند؛ بلکه نشان می‌دهد که سرنوشت او در دل همین اقلیم شکل گرفته است.

در نتیجه، طبیعت در این شعرها طبیعت رمانتیک نیست. خبری از طبیعت آرام، پناه‌بخش و تسلی‌دهنده نیست؛ طبیعت خود درگیر خشونت تاریخی است. «خشکی»، «آتش»، «شورابه»، «مرگزار»، «هلاک» و «گداز» واژگانی هستند که طبیعت را از منظر بحران بازنمایی می‌کنند. به همین دلیل، طبیعت و جامعه دو حوزه‌ی مستقل نیستند، بلکه در یک دستگاه استعاری واحد قرار می‌گیرند.

در این دستگاه، بدن انسان نیز به همان اندازه اهمیت دارد. «چشم»، «دست»، «شانه»، «اندام»، «پستان»، «دهان»، «نبض»، «پلک» و «استخوان» بارها وارد شعر می‌شوند. بدن در شعر مختاری غالباً بدنِ رنج‌کشیده است. این امر موجب می‌شود که مسئله‌ی اجتماعی از سطح انتزاع پایین بیاید و به تجربه‌ی محسوس تبدیل شود. فقر، مرگ و محرومیت فقط مفاهیم نیستند؛ در بدن اتفاق می‌افتند.

برای نمونه، در شعر «زنهار» پرسش‌هایی چون «اگر بپژمرد این دست / کدام شاخه به اعماق آفتاب / رها می‌شود؟» و «اگر بپژمرد این چشم / کدام آینه بر قامت جهان / می‌تابد؟» نشان می‌دهند که بدن انسانی به معیار سنجش جهان بدل شده است. دست و چشم، هم اندام‌های فردی‌اند و هم ابزارهای رابطه‌ی انسان با جهان. پژمردگی آن‌ها در نتیجه، فقط مرگ یک فرد نیست؛ گسست امکان دیدن و عمل‌کردن است.

در همین جاست که شعر مختاری از شعر اجتماعیِ مستقیم فاصله می‌گیرد و به قلمرو پرسش‌های وجودی نزدیک می‌شود. امر اجتماعی در او همواره در آستانه‌ی امر هستی‌شناختی قرار دارد. فقر و مرگ، فقط مسئله‌ی جامعه نیستند؛ مسئله‌ی امکان زیستن‌اند. کودک، کارگر، کوچنده یا انسان محروم، هم‌زمان نماینده‌ی یک وضعیت اجتماعی و صورتی از انسان معاصر است.

از سوی دیگر، یکی از عناصر مهم شعر مختاری، تقابل تاریکی و روشنایی است. اما روشنایی در اینجا همیشه نجات‌بخش نیست. «آفتاب» گاه با مرگ و خشونت همراه می‌شود؛ «آتش» هم می‌تواند نشانه‌ی حیات و هم نشانه‌ی نابودی باشد. در نتیجه، نظام نمادین شعر از دوگانه‌های ساده پرهیز می‌کند. روشنایی لزوماً خیر نیست و تاریکی نیز صرفاً شر نیست. این پیچیدگی به شعر امکان می‌دهد که از سطح بیانیه‌ی اجتماعی فراتر رود.

همین امر در پایان‌بندی‌هایی چون «جنین همواره در زایش است» برجسته می‌شود. در جهانی که بخش بزرگی از شعر با مرگ، خشکی، گرسنگی و ویرانی احاطه شده، امکان زایش همچنان باقی است. اما این امید، امیدی ساده و خوش‌بینانه نیست؛ بلکه در دل همان چرخه‌ی درد و تاریخ شکل می‌گیرد. از این منظر، «زایش» بیش از آن‌که وعده‌ی آینده‌ای روشن باشد، نشانه‌ی امکان گسست از تقدیر است؛ چنان‌که خود شعر می‌گوید: «قرار تقدیر از انعکاس اندامت / برهم می‌خورد».

بنابراین، یکی از بنیان‌های زیبایی‌شناختی شعر مختاری، کشمکش میان «تقدیر» و «امکان» است. جامعه، تاریخ و فقر می‌کوشند انسان را در چرخه‌ای تکرارشونده تثبیت کنند؛ اما زبان شعر در پی یافتن شکافی در این چرخه است. تکرارهای فراوان شعر از یک سو نشانه‌ی تداوم رنج‌اند، اما از سوی دیگر، خودِ شعر با بازآرایی همین تکرارها امکان نوعی حرکت و تغییر را پدید می‌آورد.

اگر بخواهیم منطق اجتماعی شعر مختاری را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: او جامعه را در سطح مضمون توصیف نمی‌کند؛ جامعه را در ساختار تجربه‌ی شاعرانه بازسازی می‌کند. فقر در واژگان، کوچ در ریتم، خشونت در تصاویر، تاریخ در اسطوره، محرومیت در بدن و امکان رهایی در ساختار استعاری شعر حضور می‌یابد.

البته همین ویژگی، گاه می‌تواند به نقطه‌ی ضعف شعر نیز تبدیل شود. انباشت تصاویر، ترکیبات استعاری و واژگان سنگین در بعضی قطعات چنان فشرده می‌شود که تجربه‌ی اجتماعی در زیر لایه‌های زبان پنهان می‌ماند. در برخی مواضع، شعر به جای آن‌که واقعیت را از طریق تصویر روشن‌تر کند، با تراکم استعاره بر ابهام آن می‌افزاید. این مسئله به‌ویژه هنگامی محسوس است که چندین تصویر مستقل پشت سر هم قرار می‌گیرند و رابطه‌ی میان آن‌ها به عهده‌ی حدس خواننده گذاشته می‌شود.

با این همه، این دشواری زبانی را نمی‌توان صرفاً نقص دانست. بخشی از آن ناشی از انتخاب آگاهانه‌ی شاعر برای مقاومت در برابر زبان ساده و مستقیم است. مختاری نمی‌خواهد واقعیت پیچیده‌ی اجتماعی را به گزاره‌ای ساده تقلیل دهد. به همین دلیل، شعر او نیز گاه پیچیدگی و گسست همان واقعیتی را که بیان می‌کند، در خود منعکس می‌سازد

از این منظر، زیبایی‌شناسی شعر مختاری را می‌توان نوعی زیبایی‌شناسی مقاومت دانست؛ مقاومتی نه فقط در برابر وضعیت اجتماعی، بلکه در برابر زبان آماده و مصرف‌شده‌ای که می‌خواهد واقعیت را بی‌مسئله و قابل مصرف کند. شعر، واقعیت را دوباره دشوار می‌کند تا خواننده ناچار شود آن را ببیند، احساس کند و در ساخت معنای آن مشارکت داشته باشد.

در نهایت، اهمیت شعرهای مختاری در این است که میان «اجتماعی‌بودن» و «شاعرانه‌بودن» یکی را فدای دیگری نمی‌کنند، هرچند در برخی قطعات این تعادل گاه دچار نوسان می‌شود. شعر هنگامی موفق‌تر است که تجربه‌ی اجتماعی در تصویر و ریتم و ساختار حل می‌شود و دیگر نمی‌توان مضمون اجتماعی را از شکل زیبایی‌شناختی آن جدا کرد. «بلوچ» و بخش‌هایی از «سندباد» از نمونه‌های روشن چنین رویکردی‌اند: فقر، کوچ، کودک، جغرافیا، مرگ و محرومیت در آن‌ها نه موضوعاتی بیرونی، بلکه اجزای جهان شعری‌اند.

به این اعتبار، «معماری اجتماعی/ زیبایی‌شناختی» شعر مختاری را باید در همین رابطه‌ی متقابل جست‌وجو کرد: جامعه به شعر ماده‌ی تاریخی می‌دهد و شعر، آن ماده را به تجربه‌ای زبانی و زیبایی‌شناختی تبدیل می‌کند. نتیجه، شعری است که نه از واقعیت اجتماعی می‌گریزد و نه به گزارش آن رضایت می‌دهد. واقعیت در شعر دگرگون می‌شود؛ اما این دگرگونی به معنای فاصله‌گرفتن از جامعه نیست، بلکه راهی است برای آشکارکردن لایه‌هایی از آن که زبان مستقیم و گزارش اجتماعی قادر به بیان‌شان نیست.

در بهترین لحظه‌های این مجموعه، شعر مختاری از «درباره‌ی انسان بودن» سخن نمی‌گوید؛ بلکه رنج، تاریخ، فقر و امید را در خودِ حرکت زبان تجربه‌پذیر می‌کند. همین جاست که منطق اجتماعی و منطق زیبایی‌شناختی به یکدیگر می‌رسند و شعر از یک متن صرفاً اجتماعی به یک تجربه‌ی ادبی ماندگار تبدیل می‌شود.

هیچ نظری موجود نیست: